تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
ابو سفيان نيز در اين جنگ حضور داشت كه همراه مسلمين از ميدان جنگ گريخت ، از معاويه نقل شده است كه گفت : پدرم را ديدم كه همراه ديگر طائفه از بنى اميه از اهالى مكه فرار مىكردند ، او را مخاطب قرار داده و گفتم : اى پسر حرب به خدا سوگند در راه پسر عمه‌ات پايدارى نكردى و از دينت دفاع نكردى و در مقابل اعراب دشمن از حريمت محافظت نكردى ، پدرم گفت : تو كيستى ؟ گفتم : معاويه هستم گفت : پسر هند ؟ گفتم : بله ، گفت : پدر و مادرم فدايت باد سپس ايستاد و عده‌اى از اهل مكه با او همراه شده و اجتماع كردند ، من هم به آنها پيوستم و همگى به دشمن حمله كرده و آنها را درهم شكستيم . مسلمين همواره با مشركان جنگيده و آنانرا اسير كردند تا اينكه روز بلند شد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دستور دادند جنگ متوقف شود و كسى اسيرش را نكشد . هذيل در ايام فتح مكه جاسوسى بنام ابن اكوع فرستاد تا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در نظر گرفته و احوال ايشان را به او خبر دهد ، ولى در جنگ اسير شد ، عمر او را ديد و به مردى از انصار گفت اين همان كسى است كه بر عليه ما جاسوسى مىكرد او را بكش ، او نيز ابن اكوع را گردن زد ، خبر اين حادثه به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيد و از آن ناراحت شدند و فرمودند : مگر دستور ندادم اسيرتان را نكشيد ؟ ولى بعد از اين واقعه ابن اكوع ، جميل بن معمر بن زهير با اينكه اسير شده بود كشته شد . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فردى سراغ انصار فرستاده و با عصبانيت فرمودند : چرا او را كشتيد مگر فرستاده‌ام نگفت اسيرتان را نكشيد ؟ گفتند : ما بدستور عمر او را كشتيم ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از عمر روى گرداند ، تا اينكه عمير بن وهب وساطت كرد تا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عمر را ببخشد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله غنائم جنگ را در ميان قريش تقسيم نمود تا محبت آنان جلب شود و به همين سبب به بعضى از آنها بيشتر عطا فرمودند مثل ابى سفيان ، صخر بن حرب و عكرمة بن ابى جهل و صفوان بن اميه ، حارث بن هشام ، سهيل بن عمرو ، زهير بن اميه ، عبد اللّه بن ابى اميه و معاوية بن ابى سفيان ، هشام بن مغيره و اقرع بن حابس و عينية بن حصن و مانند آنها را بيشتر مورد توجه قرار داده تا بيشتر به اسلام ميل كنند و قلوبشان نزديكتر گشته با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله الفت گيرند ، گفته شده پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سهم كمى به انصار عطا كردند و بيشتر غنائم را به افراد فوق بخشيدند . عده‌اى از انصار از اين عمل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عصبانى شدند و گفته‌هاى غضب‌آلود آنها به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيد پس دستور دادند تا جمع شوند و به آنها گفتند : بنشينيد و غير از انصار كسى ديگر در جلسه نباشد . وقتى همگى نشستند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وارد شدند و على بن ابيطالب عليه السّلام نيز همراه ايشان بودند تا اينكه وسط جمع ايشان نشستند و به آنها فرمودند : چيزى از شما مىپرسم شما جوابم را بدهيد ؟ گفتند بگو اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حضرت فرمود : آيا گمراه نبوديد و خداوند بوسيله من شما را هدايت نمود ؟ گفتند : بله خدا و رسولش بر ما منت نهاد ، حضرت فرمود : آيا در لبه پرتگاه سقوط نبوديد و خداوند بوسيله من شما را نجات داد ؟ گفتند : بله خدا و رسولش بر ما منت نهاد ، حضرت فرمود : آيا جمعيت شما اندك نبود و خداوند بوسيله من شما را زيادى جمعيت بخشيد ؟ گفتند : بله خدا و رسولش بر ما منت نهاد پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سكوت