تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 145

مساهمون:

ص١٤٥
عباس بن عبد المطلب در اين رابطه مىگويد : ما نه نفر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در جنگ حنين يارى كرديم و بقيه همگى فرار كردند و پراكنده شدند در آن هنگام به پسرم فضل مىگفتم ضربتى ديگر بر دشمن وارد آور تا بازگردند . دهمى ، ايمن در راه خدا مبارزه كرد تا اينكه شربت شهادت نوشيد . هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرار مسلمين را ديد به عباس كه مردى با صداى بلند و درشت بود فرمود : مردم را مورد خطاب قرار بده و پيمانشان را يادآورى كن . عباس هم با صداى بلند فرياد زد : اى بيعت‌كنندگان زير شجره ! اى ياران سوره بقره ، به كجا مىگريزيد ، عهدى كه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بسته‌ايد به ياد آوريد . ولى آنان در مقابل دشمن پا به فرار گذاشته و از معركه گريختند ، آن شب بسيار تاريك بود و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وسط بيابان بودند و مشركان از شيارهاى كوه‌ها و پناهگاه‌هاى خود با شمشير و عمود و نيزه به ايشان حمله مىكردند . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در همان تاريكى ظلمانى با نيم رخ به مردم نگاهى كردند صورت ايشان مانند ماه شب چهارده مىدرخشيد سپس خطاب به مسلمين فرمودند : كجاست عهدى كه با خدا بستيد ؟ اولين و آخرين فراريان مىشنيدند اين ندا را كسى نمىشنيد مگر اينكه خود را براى مبارزه با دشمن آماده مىكرد تا اينكه رفته‌رفته يكى شده و با دشمن ملاقات كرده و درگير شدند . مردى از مردم هوازن با شترى سرخ‌مو و پرچمى سياه بر سر نيزه‌هاى بلند در جلوى سپاه دشمن حركت مىكرد و قرار بود اگر پيروز شدند به مسلمين حمله كند و اگر شكست خوردند ، پرچم را بلند كند تا مشركين اطرافش جمع شوند و با هم متحد شوند . او رجزى به اين مضمون مىخواند : من ابو جرول هستم و تا نكشم يا كشته نشوم آرام نمىگيرم . حضرت امير عليه السّلام بسوى او حركت كرد و شترش را با شمشير از پاى درآورد و او را نيز با ضربتى از پاى درآورد سپس فرمود : صبحگاه مردم مىفهمند كه من در جنگ دشمن را فرارى داده و پراكنده كردم . بعد از كشته شدن ابو جرول ملعون مشركين پا به فرار گذاشتند ، مسلمين گرد آمدند و در مقابل دشمن صف كشيدند ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : خداوندا در ابتداى جنگ ، قريش را خوار كردى ولى در پايان آن قريش را خوشحال گردان . مسلمين و مشركين به شدت با يكديگر درگير شدند ، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله بعد از اين واقعه بر ركاب مركب خود ايستاد و مشرف به دو گروه فرمود : الان تنور جنگ داغ شد و كار جنگ بالا گرفت ، بدرستى كه من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و فرزند عبد المطلب هستم . ديرى نگذشت كه مشركين پا به فرار گذاشته و اسيران آنها را دست بسته خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آوردند ، هنگامى كه امير مؤمنان عليه السّلام ابو جرول را از پاى درآورد و مشركان بواسطه كشته شدن او خوار و ذليل شدند ، مسلمين به آنان حمله‌ور شده و آنانرا امان ندادند ، امير مؤمنان عليه السّلام در جلوى آنان به تنهايى چهل نفر از سپاه دشمن را از پاى درآورد باقى فرار كرده و اسير شدند .
الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 145 | الشيخ المفيد / خانبلوكى