تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإرشاد ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
وحى الهى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را مطلع ساخت ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز براى جلوگيرى از نفوذ و انتشار اين خبر امير مؤمنان عليه السّلام را مأمور گردانيد ، اگر با فرستادن حضرت اين فساد جبران نشده از آن جلوگيرى نشده بود ، پيروزى مسلمين اصلا ممكن نبود . شرح اين قصه قبلا گذشته كه آن را تكرار نمىكنيم .

فصل سى و سوم [ : تدبير حضرت على ( ع ) هنگام ورود ابوسفيان به مدينه براى تجديد پيمان بين قريش و پيامبر اكرم ( ص ) ]

ابو سفيان براى تجديد پيمان بين قريش و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله وارد مدينه شد ، و آن زمانى بود كه طائفه بنى خزاعه و بنى بكر با هم درگير شده و عده‌اى از بنى خزاعه بر خلاف عهد و پيمان سابق خود بدست طائفه بنى بكر كشته شده بودند ، مقصود ابو سفيان جبران آنچه قبيله بنى بكر مرتكب شده بودند ، بود زيرا مىترسيد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بواسطه دلسوزى نسبت به ظلمى كه در مورد آنان شده است در هنگام جنگ آنان را يارى كند . او خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفت و در اين رابطه با ايشان صحبت كرد ولى جوابى نشنيد ، از نزد ايشان برخاست و ابو بكر را ديد به او توسل جست با گمان اينكه او وساطت كند و به آنچه از رضايت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىخواست برسد ، خواسته‌اش را با او مطرح كرد ولى او پاسخ داد كارى از من ساخته نيست زيرا مىدانست خواسته‌اش برآورده نخواهد شد . ابو سفيان گمان مىكرد عمر مىتواند كار ابو بكر را انجام دهد لذا با او صحبت كرد . ولى او با بداخلاقى و خشونت او را از خود راند و نزديك بود با اين رفتار عمر نظر ابو سفيان در رابطه با پيمان با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عوض شود . سرانجام سراغ امير مؤمنان عليه السّلام رفت و از حضرت اجازه ورود خواست حضرت هم اجازه داد ، فاطمه و حسنين عليهما السّلام نيز خدمت آن حضرت بودند . ابو سفيان گفت : اى على تو از جهت قرابت و نزديكى فاميلى از همه نزديكان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به من نزديكترى ، خدمت شما آمدم تا شايد مثل گذشته مأيوس برنگردم ، براى رسيدن به مقصودم خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شفاعت كن . امير مؤمنان عليه السّلام فرمودند : واى بر تو اى ابو سفيان ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قصد انجام كارى را دارد كه من نمىتوانم در مورد آن صحبت كنم ابو سفيان متوجه حضرت فاطمه عليها السّلام گرديد و گفت : اى دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله آيا مىتوانى دو فرزندت را امر كنى كه مرا از اين ميان نجات داده و پناه دهند و بدينوسيله دو آقاى عرب تا پايان روزگاران شوند . حضرت زهرا عليها السّلام فرمود : دو فرزندم به آن سن نرسيده‌اند كه بخواهند در مقابل مردم كسى را پناه دهند و بر عليه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيز كسى نمىتواند ، شخصى را پناه دهد ، ابو سفيان متحير و سرگردان شد . پس نزد امير مؤمنان عليه السّلام عرض كرد : اى ابا الحسن گرفتاريها بسوى من روى آورده و امر بر من مشتبه شده است مرا نصيحتى كن امير مؤمنان عليه السّلام به او گفت : كسى نمىتواند براى تو كارى انجام دهد ولى تو بزرگ بنى كنانه هستى برخيز و از مردم پناه بخواه و به سرزمين خود بازگرد . ابو سفيان گفت : به نظر شما اين گونه براى من راه نجاتى هست ؟ حضرت فرمود : به خدا سوگند گمان نمىكنم ولى راهى بجز اين ندارى .