لابهلاى تحولاتى جست كه بر خلاف وضع حاكم [ آن روز ] صورت گرفته است .
اما اينكه معيار تمايز و تشخيص بين قاعده و استثناء و ريشه و شاخه ( غير تشيع و تشيع ) زيادى و كمى تعداد قرار گيرد ، امرى غير منطقى و نامعقول است ، زيرا اين اشتباه است كه بر مبناى زيادى نفرات ، اسلام غير شيعى اصل شمرده شود و اسلام شيعى به سبب كمى پيروان آن ، پديدهاى عارضى تصور شود كه بعدها به وجود آمده است ، چرا كه اين مبنا با طبيعت تقسيمات اعتقادى ناسازگار است ، زيرا چه بسيار تقسيماتى كه در حوزهء اعتقادى يك رسالت ، براساس اختلاف در تعيين بعضى از حدود و نشانهها و مشخصات آن به وجود آمده است ( نه براساس تعداد پيروان آنچنانكه ) گاهى پيروان دو عقيده و مرام ازنظر تعداد باهم برابر نيستند ، ولى در اينكه هر دو اصالت داشته و به يك نسبت حاكى از رسالتى هستند كه در برخى شئون آن باهم اختلاف كردهاند ، برابرند .
بنابراين در تقسيمات اعتقادى دين اسلام به فرقههاى مختلف شيعه و غير شيعه ، نبايد زيادى نفرات و افزايش نسبى را ملاك اصل بودن يك فرقه دانست ؛ چنانكه درست نيست كه تاريخ پيدايش مكتب شيعه را وابسته به پيدايش واژه « شيعه » يا « تشيّع » بدانيم ، چرا كه پيدايش نامها و اصطلاحات امرى است و پيدايش محتوا و واقعيت اصول آن امر ديگر و صرف اينكه ما واژهء « شيعه » را در بين واژههايى كه در زمان پيغمبر يا بعد از رحلت آن حضرت حاكم بود ، نيابيم ، دليل بر نبودن اين مكتب و محتوا و اصول آن نمىشود .
با توجه به مطالب فوق اكنون به بحث در مورد شيعه و تشيع پرداخته و به دو سؤال زير پاسخ مىدهيم
1 - تشيّع چگونه به وجود آمد ؟ 2 - شيعه چگونه پديدار شد ؟
[ تشيع نتيجهء منطقى دعوت پيامبر اكرم ( ص ) ]
در مورد پرسش اول ، ما مىتوانيم تشيع را نتيجه طبيعى اسلام و نمايانگر اصولى بدانيم كه لازم بود دعوت اسلامى در راه رسيدن به كمال مطلوب خود به طرح آن بپردازد و نيز مىتوانيم تشيع را نتيجهء منطقى دعوتى بدانيم كه پيامبر اكرم ( ص ) برحسب