و انبوهى از خاك را در سرزمين قونيه به روى خود مىكشد ، ولى هنوز آتش بانگ نايى كه در وى دميده است ، زبانه مىكشد و شعله هايش را در دلها و عقول هشياران تاريخ وارد مىكند .
اين دل باختهء راه معرفت ، با انسانها سخن گفت ، و بهر جمعيتى نالان شد و جفت بد حالان و خوشحالان گشت . از اين سير و سياحت در انسان و جهان گلها چيد و آنها را در اختيار فرهنگ عموم بشر قرار داد . مغزى پر هيجان و روانى خندان داشت . در حيرتها فرو رفت و واقعيات فراوانى را دريافت و هر چه بود چنين مىنمايد كه :
او خودش بود و كس ديگر نبود ما هر چه فكر كرديم ، در تعريف شخصيت جلال الدين جز اين جملهاى پيدا نكرديم : كه چنين مىنمايد كه « او خودش بود » درخت بارورى در باغ فرهنگ اسلامى و ساخته شدهء فرهنگ انسانى پايدار اسلام بوده و اين دين جاويد را براى انسان شدن لازم و كافى مىديد و معتقد بوده است كه انسان مىتواند با شناخت فرهنگ اسلامى و پيروى عملى از آن خويشتن را بسازد و در گذرگاه انا لله و انا اليه راجعون شخصيت خود را به ثمر برساند .
بار ديگر به اين نكته اشاره مىكنيم كه جلال الدين در انديشه ها و دريافتهاى عالى خود واقعيات و حقايق فراوانى را بيان نموده است و كمترين ترديد در عظمت فكرى و دريافتى او وجود ندارد . اعتقاد به اين كه جلال الدين از مردان كم نظير تاريخ فرهنگ بشرى چه شرقى و چه غربى است ، اعتقاد كاملًا به جا است ، ولى نبايد فراموش كنيم كه ما هرگز حق نداريم كه تكليف مغز و روان و واقعيات هستى را تعيين نموده و در بارهء جلال الدين به قضاوت افراطى مرتكب بشويم و بگوييم : نظير اين مرد را تاريخ بشرى پس از پيامبران نه در گذشته ديده است و نه در آينده نظير آن را خواهد ديد .
تا آنجا كه امكانات ما اجازه مىداد ، با دقت و عشق و علاقهء فراوان در دفترهاى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 620
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٢٠