اگر هم در حضورش منطقى بيرون از اين شاديها و اندوه ها بجوشد -
من بدانم كه فرستاد او به من
از ضمير چون سهيل اندر يمن
آن سخن كه به درونم سرازير شده است ، يقيناً از آن جانب مبارك است ، « زان كه از دل جانب دل روزنه است » تتمهء اين مطلب شرحى دارد و ليكن درونم بسته شد و سخنى ديگر بيرون نخواهد آمد . پس از اين
( ( 4917 ) ) مر بزرگى ورا گردن نهم
منتى هم بر دل و بر جان نهم
( ( 4918 ) ) چون فتاد از روزن دل آفتاب
ختم شد و الله اعلم بالصواب
خاتمة لولده الكامل المحقق بهاء الدين
( ( 4919 ) ) مدتى اين مثنوى چون والدم
شد خمش گفتم ورا كاى زنده دم
( ( 4920 ) ) از چه رو ديگر نمىگويى سخن
از چه بربستى در علم لدن ؟
( ( 4921 ) ) قصهء شه زادگان نامد به سر
ماند ناسفته دُر سوم پسر
( ( 4922 ) ) گفت نطقم چون شتر زين پس بخفت
نيستش با هيچ كس تا حشر گفت
( ( 4923 ) ) هست باقى شرح اين ليكن درون
بسته شد ديگر نمىآيد برون
همچو اشتر ناطقه اينجا بخفت
ار بگويد من زبان بستم ز گفت
( ( 4924 ) ) وقت رحلت آمد و جستن ز جو
كل شىء هالك الا وجهه
( ( 4925 ) ) باقى اين گفت آيد بىزبان
در دل آن كس كه دارد زنده جان
( ( 4926 ) ) گفت گو آخر رسيد و عمر هم
مژده كامد وقت كز غم وا رهم
( ( 4927 ) ) در جهان جان كنم جولان همى
بگذرم زين نم در آيم در يمى
تفسير ابيات
مدتى مىگذرد كه اين مثنوى مانند پدرك خاموش شده و ديگر سخنى نمىگويد .
به او گفتم : اى بيدار زنده دم ، چرا ديگر سخنى نمىگويى ؟ چرا در علم لدنى را به روى مردم بستهاى ؟ داستان شه زادگان به پايان نرسيده و در فرزند سوم همچنان ناسفته و راز وجودش ناگفته ماند .