تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤

وفات يافتن برادر بزرگ آن شاه زادگان و ملازمت كردن برادر ميانه پادشاه چين را

( ( 4615 ) ) رفت عمرش چاره را فرصت نيافت صبر بس سوزان به دو جان بر نتافت ( ( 4616 ) ) مدتى دندان كنان اين مىكشيد نارسيده عمر او آخر رسيد ( ( 4617 ) ) صورت معشوق از او شد در نهفت رفت و شد با معنى معشوق جفت ( ( 4618 ) ) گفت لُبسش گر ز شعر و شوشتر است اعتناق بىحجابش خوشتر است ( ( 4619 ) ) من شدم عريان ز تن او از خيال مىخرامم در نهايات الوصال ( ( 4620 ) ) اين مباحث تا بدينجا گفتنى است هر چه آيد زين سپس بنهفتنى است ( ( 4621 ) ) گر بپوشى ور بگويى صد هزار هست بىكار و نگردد آشكار ( ( 4622 ) ) تا به دريا سير اسب و زين بود بعد از آنت مركب چوبين بود ( ( 4623 ) ) مركب چوبين به خشكى ابتر است خاص مر درياييان را رهبر است ( ( 4624 ) ) اين خموشى مركب چوبين بود نعره هاى عشق زان سو مىزند ( ( 4626 ) ) تو همىگويى عجب خامش چراست او همىگويد عجب گوشش كجاست ( ( 4627 ) ) من ز نعره كر شدم او بىخبر تيز گوشان زين سمر هستند كر ( ( 4628 ) ) آن يكى در خواب نعره مىزند صد هزاران بحث و تلقين مىكند ( ( 4629 ) ) اين نشسته پهلوى آن بىخبر خفته آن است و كر زان شور و شر ( ( 4630 ) ) آن كسى كش مركب چوبين شكست غرقه شد در آب او خود ماهى است ( ( 4631 ) ) نه خموش است و نه گويا نادريست حال او را در عبارت نام نيست ( ( 4632 ) ) نيست اين دو هر دو هست آن بو العجب شرح آن گفتن برون است از ادب ( ( 4633 ) ) اين مثال آمد ركيك و بىورود ليك در محسوس از اين بهتر نبود حاصل آن شه زاده از دنيا برفت جانش پر آذر جگر پر سوز تفت