تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 555

مساهمون:

ص٥٥٥
( ( 4618 ) ) گفت لُبسش گر ز شعر و شوشتر است اعتناق بىحجابى خوشتر است ( ( 4619 ) ) من شدم عريان ز تن او از خيال مىخرامم در نهايات الوصال

نه تنها كالبد مادى ، معشوق اصلى نيست ، بلكه صورت خيالى معشوق هر قدر هم كه در درون عاشق زيبا منعكس شود ، معشوق واقعى نيست .

منطق عشق كه بر كنار از منطقها است ، چنان كه سر و كارى با كلى و جزئى و تساوى و تخالف و به اضافه و منها ندارد ، همچنين كارى به آن موضوع كه عاشق را به عنوان معشوق به خود جلب مىكند ، نداشته و در جستجوى حقيقتى است كه اصلًا قابليت قرار گرفتن در ديدگاه او را ندارد . آن چه كه نخست در ديدگاه عاشق قرار مىگيرد ، آن زيبايى است كه در مقدارى از مادهء تشكل يافته نقش بسته است ، چنان كه در مباحث عشق و عاشق و معشوق مطرح كرده‌ايم ، تدريجا ذهن عاشق مشغول فعاليتهاى تجسيمى مىگردد و آن زيبايى نقش بسته در اجزاء متشكل ماده را از محدوديت و نسبيت بالاتر برده مطلق زيبايى را به او بخشد و مانند تماشاى انسان به پنكهء متحرك كه به جهت ساختمان مخصوص ذهن آن را دايره مىبيند ، زيباى مطلق را كه ساختهء ذهن عاشق است ، در جهان عينى مقابل ديدگانش مىگذارد و به او عشق مىورزد . گويى هر اندازه كه مزاياى زيبايى را به آن صورت ساخته شده در ذهن خود اضافه مىكند ، همين كه آن را صورتى نقش بسته در اجزائى از ماده تصور مىكند ، زنجير محدوديت و نسبيت آن زيبايى عينى ، عصيانى در او توليد مىكند و به تحريك عامل مطلق جوئى ، بالاتر از آن زيبايى را مىجويد . عشق در اين مرحله از خاصيت تحرك و عدم استقرار بيشتر برخوردار است ، تا احساس وصول به معشوق كه ثبات و استقرار را در دنبال خود مىآورد . بنا بر اين