( ( 4493 ) ) هاتف است اين داعى من اى عجب
يا پرىام مىكند پنهان طلب
( ( 4494 ) ) چون پياپى گشت آن آوازه بيش
گفت هاتف نيست باز آمد به خويش
( ( 4495 ) ) عاقبت دانست كان بانگ و فغان
بُد ز صندوق و كسى در وى نهان
( ( 4496 ) ) عاشقى كاو در پى معشوق رفت
گر چه بيرون است در صندوق رفت
( ( 4497 ) ) عمر در صندوق برد او اندهان
جز كه صندوقى نبيند از جهان
( ( 4498 ) ) آن سرى كه نيست فوق آسمان
از هوس او را در آن صندوق دان
( ( 4499 ) ) چون ز صندوق بدن بيرون شود
او ز گورى سوى گورى مىرود
( ( 4500 ) ) اين سخن پايان ندارد قاضيش
گفت اى حمال و اى صندوق كش
( ( 4501 ) ) از من آگه كن درون محكمه
نايبم را زودتر با آن همه
( ( 4502 ) ) تا خرد اين را به زر زين بىخرد
همچنين بسته به خانهء ما برد
( ( 4503 ) ) اى خدا بگمار قومى رحممند
تا ز صندوق بدن ما را خرند
( ( 4504 ) ) خلق را از بند صندوق فسون
كه خرد جز انبياء و مرسلون ؟
( ( 4505 ) ) از هزاران كس يكى خوش منظر است
كه بداند كاو به صندوق اندر است
آنكه داند تو نشانش آن شناس
كاو ز روح اين جهان دارد هراس
( ( 4506 ) ) آن جهان را ديده باشد پيش از آن
تا بداند ضدّ اين ضدش گردد عيان
( ( 4507 ) ) زين سبب كه علم ضالهء مؤمن است
عارف ضاله خود است و موقن است
( ( 4508 ) ) آنكه هرگز روز نيكو را نديد
او در اين ادبار كى خواهد طپيد
( ( 4509 ) ) يا به طفلى در اسيرى اوفتاد
يا ز اول خود ز مادر بند زاد
( ( 4510 ) ) ذوق آزادى نديده جان او
هست صندوق صور ميدان او
( ( 4511 ) ) دايماً محبوس عقلش در صور
از قفس او در قفس دارد گذر
( ( 4512 ) ) منفذش نى از قفس سوى علا
در قفسها مىرود از جا به جا
( ( 4513 ) ) در نبى ان استطعتم تنفذوا
اين سخن با انس و جن آمد ز هو
( ( 4514 ) ) گفت منفذ نيست از گردونتان
جز به سلطان و به وحى آسمان
( ( 4515 ) ) گر ز صندوقى به صندوقى رود
او سمايى نيست صندوقى بود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 503
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٠٣