( ( 4168 ) ) من عَلَم اكنون به صحرا مىزنم
يا سر اندازى و يا روى صنم
ديدهاى كه از وصال چنان معشوق روشن و با شكوه روشن نگردد ، سفيد و كور باد . گلويى كه شايستهء آن شراب نباشد با شمشير بران بريده باد . گوشى كه شايستهء شنيدن راز او نباشد ، از سر من بر كنده باد .
در آن دستى كه سرمايهاى از لطف عشق و معشوق نباشد با ساطور قصابان شكسته باد . پايى كه راه او را نپويد و جان را به وصال نرگسش نرساند ، براى ابد زار و خوار باد . چنين پايى كه عاقبتش جز درد سر چيزى نيست ، شايستهء زنجير آهنين است .