( ( 4044 ) ) يار آمد عشق را روز آفتاب
آفتاب آن روى را همچون نقاب
( ( 4045 ) ) آن كه نشناسد نقاب از روى يار
عابد الشمس است دست از وى بدار
( ( 4046 ) ) روز او و روزىِ عاشق هم او
دل هم او دل سوزىِ عاشق هم او
( ( 4047 ) ) ماهيان را نقد شد از عين آب
نان و آب و جامه و دارو و خواب
( ( 4048 ) ) همچو طفل است او ز پستان شير گير
مىنداند در دو عالم غير شير
( ( 4049 ) ) طفل داند هم نداند شير را
راه نبود اين طرف تدبير را
( ( 4050 ) ) گيج كرد اين گِرد نامه روح را
تا بيابد فاتح و مفتوح را
( ( 4051 ) ) گيج نبود در روش بلك اندر او
حاملش دريا بود نه سيل و جو
( ( 4052 ) ) چون بيابد او كه يابد گم شود
همچو سيلى غرقهء قلزم شود
( ( 4053 ) ) دانه چون گم گردد آنگه تين بود
تا نمردى زر ندادم ، اين بود
« وَقالَ يا أَيُّهَا اَلنَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ وَأُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ 27 : 16 » ( 1 ) ( و سليمان عليه السلام گفت : اى مردم سخن مرغان بما تعليم داده شد و از همه چيز بما عطا شده است . )
( ( 4086 ) ) امرؤ القيس از ممالك خشك لب
هم كشيدش عشق از خطهء عرب
بود نازك طبع و هم صاحب جمال
شاعر و صاحب اصول اندر كمال
چون كه زد عشق حقيقى بر دلش
سرد شد ملك و عيال و منزلش
آيا امرء القيس در پايان كار به عشق الهى نائل گشت ؟
به نظر مىرسد نتيجهاى را كه جلال الدين از داستان امرء القيس مىگيرد ، مربوط به سازندگى خود جلال الدين در داستانها است كه در اغلب موارد مثنوى
هامش
( 1 ) سوره النمل ، آيهء 16 . .