( ( 4022 ) ) نام او در نامها مكتوم كرد
محرمان را سرّ آن معلوم كرد
( ( 4023 ) ) چون بگفتى موم زآتش نرم شد
اين بدى كان يار با ما گرم شد
( ( 4024 ) ) ور بگفتى مه برآمد بنگريد
ور بگفتى سبز شد آن شاخ بيد
( ( 4025 ) ) ور بگفتى آبها خوش مىطپند
ور بگفتى خوش همىسوزد سپند
ور بگفتى برگها خوش مىتنند
دست بر هم رقص و مستى مىكنند
( ( 4026 ) ) ور بگفتى گل به بلبل راز گفت
ور بگفتى سرّ شه شهباز گفت
( ( 4028 ) ) ور بگفتى كه سقا آورد آب
ور بگفتى هين برآمد آفتاب
( ( 4029 ) ) ور بگفتى دوش ديگى پخته اند
يا حوايج از پزش يك لخته اند
( ( 4030 ) ) ور بگفتى هست نانها بىنمك
ور بگفتى عكس مىگردد فلك
( ( 4031 ) ) ور بگفتى كه به درد آمد سرم
ور بگفتى درد سر شد خوشترم
محرمان را زان خبر بُد كه چه گفت
كه مخالف يا موافق گشت جفت
( ( 4032 ) ) گر ستودى اعتناق او بدى
ور نكوهيدى فراق او بدى
( ( 4033 ) ) صد هزاران نام اگر بر هم زدى
قصد او و خواه او يوسف بدى
( ( 4034 ) ) گرسنه بودى چو گفتى نام او
مىشدى او سير و مست از جام او
( ( 4035 ) ) تشنگيش از نام او ساكن شدى
نام يوسف شربت باطن شدى
( ( 4036 ) ) ور بدى درديش زان نام بلند
درد او در حال گشتى سودمند
( ( 4037 ) ) وقت سرما بودى او را پوستين
اين كند در عشق نام دوست ، اين
( ( 4038 ) ) عام مىخوانند هر دم نام پاك
اين عمل نكند چو نبود عشقناك
( ( 4039 ) ) آن چه عيسى كرده بود از نام هو
مىشدى پيدا ورا از نام او
( ( 4040 ) ) چون كه با حق متصل گرديد جان
ذكر آن اين است و ذكر اين است آن
( ( 4041 ) ) خالى از خود بود و پر از عشق دوست
پس ز كوزه آن تراود كه دروست
( ( 4042 ) ) خنده بوى زعفران وصل داد
گريه بوهاى پياز آن بعاد
( ( 4043 ) ) هر يكى را هست در دل صد مراد
اين نباشد مذهب عشق و و داد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 421
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٢١