تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
( ( 4022 ) ) نام او در نامها مكتوم كرد محرمان را سرّ آن معلوم كرد ( ( 4023 ) ) چون بگفتى موم زآتش نرم شد اين بدى كان يار با ما گرم شد ( ( 4024 ) ) ور بگفتى مه برآمد بنگريد ور بگفتى سبز شد آن شاخ بيد ( ( 4025 ) ) ور بگفتى آبها خوش مىطپند ور بگفتى خوش همىسوزد سپند ور بگفتى برگها خوش مىتنند دست بر هم رقص و مستى مىكنند ( ( 4026 ) ) ور بگفتى گل به بلبل راز گفت ور بگفتى سرّ شه شهباز گفت ( ( 4028 ) ) ور بگفتى كه سقا آورد آب ور بگفتى هين برآمد آفتاب ( ( 4029 ) ) ور بگفتى دوش ديگى پخته اند يا حوايج از پزش يك لخته اند ( ( 4030 ) ) ور بگفتى هست نانها بىنمك ور بگفتى عكس مىگردد فلك ( ( 4031 ) ) ور بگفتى كه به درد آمد سرم ور بگفتى درد سر شد خوشترم محرمان را زان خبر بُد كه چه گفت كه مخالف يا موافق گشت جفت ( ( 4032 ) ) گر ستودى اعتناق او بدى ور نكوهيدى فراق او بدى ( ( 4033 ) ) صد هزاران نام اگر بر هم زدى قصد او و خواه او يوسف بدى ( ( 4034 ) ) گرسنه بودى چو گفتى نام او مىشدى او سير و مست از جام او ( ( 4035 ) ) تشنگيش از نام او ساكن شدى نام يوسف شربت باطن شدى ( ( 4036 ) ) ور بدى درديش زان نام بلند درد او در حال گشتى سودمند ( ( 4037 ) ) وقت سرما بودى او را پوستين اين كند در عشق نام دوست ، اين ( ( 4038 ) ) عام مىخوانند هر دم نام پاك اين عمل نكند چو نبود عشقناك ( ( 4039 ) ) آن چه عيسى كرده بود از نام هو مىشدى پيدا ورا از نام او ( ( 4040 ) ) چون كه با حق متصل گرديد جان ذكر آن اين است و ذكر اين است آن ( ( 4041 ) ) خالى از خود بود و پر از عشق دوست پس ز كوزه آن تراود كه دروست ( ( 4042 ) ) خنده بوى زعفران وصل داد گريه بوهاى پياز آن بعاد ( ( 4043 ) ) هر يكى را هست در دل صد مراد اين نباشد مذهب عشق و و داد