( ( 4000 ) ) جان اين سه شه بچه هم گرد چين
همچو مرغان گشته هر سو دانه چين
( ( 4001 ) ) زهره نى تا لب گشايند از ضمير
زان كه رازى با خطر بود و خطير
( ( 4002 ) ) صد هزاران سر به يك جو آن زمان
عشق خشم آلود زه كرده كمان
( ( 4003 ) ) عشق خود بىخشم در وقت خوشى
خوى دارد دم به دم خيره كشى
( ( 4004 ) ) اين بود آن لحظه كاو خشنود شد
من چه گويم چون كه خشم آلود شد
( ( 4005 ) ) ليك مرج جان فداى شير او
كش كشد اين عشق و آن شمشير او
( ( 4006 ) ) كشتنش به از هزاران زندگى
سلطنتها مردهء آن بندگى
( ( 4007 ) ) با كنايت رازها با يكدگر
پست گفتندى به صد خوف و خطر
( ( 4008 ) ) راز را غير از خدا محروم نبود
آه را جز آسمان همدم نبود
( ( 4009 ) ) اصطلاحاتى ميان همدگر
داشتند از بهر ايراد خبر
( ( 4010 ) ) زين لسان الطير عام آموختند
طمطراق سرورى اندوختند
( ( 4011 ) ) صورت آواز مرغ است اين كلام
غافل است از جان مرغان مرد عام
( ( 4012 ) ) كو سليمانى كه داند لحن طير ؟
ديو اگر چه ملك گيرد هست غير
( ( 4013 ) ) ديو بر شبه سليمان كردهاى است
علم مكرش هست و علَّمناش نيست
( ( 4014 ) ) چون سليمان از خدا بشاش بود
منطق الطيرى ز علَّمناش بود
( ( 4015 ) ) تو از آن مرغ هوايى فهم كن
كه نديدستى طيور من لدن
( ( 4016 ) ) جاى سيمرغان بود آن سوى قاف
هر خيالى را نباشد دست بافت
( ( 4017 ) ) هر خيالى را كه ديد آن اتفاق
آنگهش بعد العيان افتد فراق
( ( 4018 ) ) نى فراق قطع بهر مصلحت
كايمن است از هر فراق آن منقبت
بهر استبقاى آن جسم چو جان
لحظهاى در ابر خور گردد نهان
( ( 4019 ) ) بهر استبقاى آن روحى جسد
آفتاب از برف يك دم دركشد
( ( 4020 ) ) بهر جان خويش جو زايشان صلاح
هين مدزد از حرف ايشان اصطلاح
( ( 4021 ) ) آن زليخا از سپندان تا به عود
نام جمله چيز يوسف كرده بود
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 420
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٢٠