( ( 3936 ) ) آفتاب مشرق و تنوير او
چون اسيران بسته در زنجير او
( ( 3937 ) ) چرخ را چرخ اندر آرد در زمن
چون بخواند در دماغش نيم فن
( ( 3938 ) ) عقل كاو عقل دگر را سخره كرد
مهره زو دارد وى است استاد نرد
( ( 3939 ) ) چند سيلى بر سرش زد گفت گير
دركشيد از بيم سيلى آن زحير
( ( 3940 ) ) مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ
در نديمى و مضاحك رفت و لاغ
( ( 3941 ) ) شير گير و خوش شد انگشتك بزد
سوى مبرز رفت تا ميزك كند
( ( 3942 ) ) يك كنيزك ديد در مبرز چو ماه
سخت زيبا رخ ز قرناقان شاه
( ( 3943 ) ) چون بديد او را دهانش باز ماند
عقل رفت و تن ستم پرداز ماند
( ( 3944 ) ) عمرها بوده عزب مشتاق و مست
بر كنيزك در زمان بر زد دو دست
( ( 3945 ) ) پس طپيد آن دختر و نعره فراشت
بر نيامد با وى و سودى نداشت
( ( 3946 ) ) زن به دست مرد در وقت لقا
چون خمير آمد به دست نانوا
( ( 3948 ) ) گاه پهنش وا كشد بر تخته اى
در همش آرد گهى يك لخته اى
( ( 3949 ) ) گاه ريزد در وى آب و گه نمك
از تنور و آتشش سازد محك
( ( 3950 ) ) اين چنين پيچند مطلوب و طلوب
اندر اين لعبند مغلوب و غلوب
( ( 3951 ) ) اين لعب تنها نه شو را با زن است
هر عشيق و عاشقى را اين فن است
( ( 3952 ) ) از قديم و حادث و عين و عرض
پيچشى چون ويس و رامين مفترض
( ( 3953 ) ) ليك لعب هر يكى رنگى دگر
پيچش هر يك ز فرهنگى دگر
( ( 3954 ) ) شوى و زن را گفته شد بهر مثيل
كه مكن اى شوى زن را بد گسيل
( ( 3955 ) ) آن شب گردك نه ينگا دست او
خوش امانت دادش اندر دست تو ؟
( ( 3956 ) ) كان چه تو با او كنى اى معتمد
از بد و نيكى خدا با تو كند
اين زن دنيا كه هست او مست تو
حق امانت دادش اندر دست تو
( ( 3957 ) ) حاصل آن جا كه فقيه از بىخودى
نى عفيفى ماندش و نى زاهدى
( ( 3958 ) ) آن فقيه افتاد بر آن حور زاد
آتش او اندر آن پنبه فتاد
( ( 3959 ) ) جان به جان پيوست و قالبها چخيد
زن چو مرغ سر بريده مىطپيد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 403
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٠٣