( ( 3960 ) ) چه شراب و چه ملك چه ارسلان
چه حيا چه دين چه خوف و بيم جان
( ( 3961 ) ) چشمشان افتاد اندر عين و غين
نى حسن پيدا شد آن جا نى حسين
يافت هر يكشان از آن ديگر مراد
طبع هر يك خرّم و دل گشت شاد
( ( 3962 ) ) شد دراز و كو طريق باز گشت
انتظار شاه هم از حد گذشت
( ( 3963 ) ) شاه آمد تا ببيند واقعه
يافت آن جا زلزله و القارعه
( ( 3964 ) ) آن فقيه از جاى برجست و برفت
سوى مجلس جام مىبربود تفت
( ( 3965 ) ) شه چو دوزخ پر شرار و پر نكال
تشنهء خون دو جفت بد فعال
( ( 3966 ) ) چون فقيهش ديد پر از خشم و قهر
تلخ و خونى گشته همچون جام زهر
( ( 3967 ) ) بانگ زد بر ساقيش كاى گرم كار
چه نشينى خيره هين در طبعش آر
( ( 3968 ) ) خنده آمد شاه را گفت اى كيا
آمدم با طبع ، آن دختر تو را
( ( 3969 ) ) پادشاهم كار من عدل است و داد
زآن خورم كه يار را جودم بداد
آن چه آن را مىخورم از ترش و خوش
مىدهم در خورد يار از پنج و شش
( ( 3970 ) ) آن چه آن را مىننوشم همچو نوش
كى دهم آن را بخورد يار و توش
( ( 3971 ) ) زان خورانم من غلامان را كه من
مىخورم بر خوان خاص خويشتن
( ( 3972 ) ) زان خورانم بندگان را از طعام
كه خورم من خود ز پخته يا كه خام
( ( 3973 ) ) من چو پوشم از خز و اطلس لباس
زان بپوشانم حشم را نى پلاس
( ( 3974 ) ) شرم دارم از نبىّ ذو فنون
البسوهم گفت مما تلبسون
( ( 3975 ) ) مصطفى كرد اين وصيت با بنون
اطمعوا الاذناب مما تأكلون
شد فقيه و برد با خود جفت خوب
از عطاى خاص كشاف الكروب
( ( 3976 ) ) ديگران را بس به طبع آورده اى
در صبورى چست و راغب كرده اى
( ( 3977 ) ) هم به طبع آور به مردى خويش را
پيشوا كن عقل دور انديش را
( ( 3978 ) ) چون قلاووزى صبرت پر شود
جان به اوج عرش و كرسى بر شود
( ( 3979 ) ) مصطفى بين چون كه صبرش شد براق
بركشانيدش به بالاى طباق
چون صبورى پيشه كرد ايوب راد
از بلا او را درِ رحمت گشاد
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 404
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٠٤