( ( 3673 ) ) كان طبيبان همچو اسب بىعذار
غافل و بىبهره بودند از سوار
( ( 3674 ) ) كامشان پر زهر از قرع لگام
سمّشان مجروح از تحويل گام
( ( 3675 ) ) ناشده واقف كه نك بر پشت ما
رايضى چست است استادى نما
( ( 3676 ) ) نيست سرگردانى ما زين لگام
جز ز تصريف سوار دوست كام
( ( 3677 ) ) ما پى گل سوى بستانها شده
گل نموده ليك آن خارى بده
( ( 3678 ) ) هيچشان اين نى كه گويند از خرد
بر گلوى ما كه مىكوبد لگد ؟
( ( 3679 ) ) آن طبيبان آنچنان بندهء سبب
گشتهاند از مكر يزدان محتجب
( ( 3680 ) ) گر ببندى بر صطبلى گاو نر
باز يا بى در مقام گاو خر
( ( 3681 ) ) از خرى باشد تغافل خفته وار
كه نجويى تا كيست اين خفيه كار
( ( 3682 ) ) خود نگفته كاين مبدل تا كى است
نيست پيدا او مگر افلاكى است
( ( 3683 ) ) تير سوى راست پرّانيده اى
سوى چپ رفته است تيرت ديده اى
( ( 3684 ) ) سوى آهويى به صيدى تاختى
خويش را تو صيد خوكى ساختى
( ( 3685 ) ) در پى سودى دويده بهر كبس
نارسيده سود و افتاده به حبس
( ( 3686 ) ) چاه ها كنده براى ديگران
خويش را ديده فتاده اندر آن
( ( 3687 ) ) در سبب چون بىمرادت كرد رب
پس چرا بد ظن نگردى در سبب
( ( 3688 ) ) بس كسى از مكسبى خاقان شده
ديگران زان مكسبه عريان شده
( ( 3689 ) ) بس كس از عقد زنان قارون شده
ديگرى از عقد زن مديون شده
( ( 3690 ) ) پس سبب گردان چو دمّ خر بود
تكيه بر وى كم كنى بهتر بود
( ( 3691 ) ) در سبب گيرى نگردى هم دلير
كه بس آفتهاش پنهان است زير
( ( 3692 ) ) سرّ استثناست اين حزم و حذر
زان كه خر را بز نمايد اين قدر
مشركان را در دو چشم اهل بدر
كم نموده تا ندارند ايچ قدر
( ( 3693 ) ) آن كه چشمش بست گر چه گربزست
ز احولى اندر دو چشمش خر بز است
( ( 3694 ) ) او بگرداند دل و افكار را
چون مقلب حق بود ابصار را
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 363
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٦٣