تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١

روان شدن شه زادگان در ممالك پدر بعد از وداع و اعادت كردن شاه وقت وداع وصيت خود را

( ( 3630 ) ) عزم ره كردند آن هر سه پسر سوى املاك پدر رسم سفر ( ( 3631 ) ) در طواف شهرها و قلعه هاش از ره تدبير ديوان و معاش خواستند از شه اجازت گاه عزم داد اجازتشان چو نيت ديد جزم ( ( 3632 ) ) دست بوس شاه كردند و وداع پس بديشان گفت آن شاه مطاع ( ( 3633 ) ) هر كجا دلتان كشد عازم شويد فى امان الله دست افشان رويد ( ( 3634 ) ) غير آن قلعه كه نامش هش ربا تنگ آرد بر كله داران قبا ( ( 3635 ) ) الله الله زان دژ ذات الصور دور باشيد و بترسيد از خطر ( ( 3636 ) ) روى و پشت برجهاش و سقف و پست جمله تمثال و نگار و صورت است ( ( 3637 ) ) همچو آن حجرهء زليخا پر صور تا كند يوسف بناگاهش نظر ( ( 3638 ) ) چون كه يوسف سوى او مىننگريد خانه را پر نقش خود كرد آن مكيد ( ( 3639 ) ) تا به هر سو بنگرد آن خوش عذار روى او را بيند او بىاختيار ( ( 3640 ) ) بهر ديده روشنان يزدان فرد شش جهت را مظهر آيات كرد ( ( 3641 ) ) تا به هر حيوان و نامى كانگرند از رياض حسن ربانى چرند ( ( 3642 ) ) بهر اين فرمود با آن اسپه او حيث وليتم فثم وجهه ( ( 3643 ) ) از قدح گر در عطش آبى خوريد در درون آب حق را ناظريد ( ( 3644 ) ) آنكه عاشق نيست او در آب در صورت خود بيند اى صاحب نظر ( ( 3645 ) ) صورت عاشق چو فانى شد در او پس در آب اكنون كرا بيند بگو ؟ ( ( 3646 ) ) حسن حق بينند اندر روى حور همچو مه در آب از صنع غيور ( ( 3647 ) ) غيرتش بر عاشقى و صادقى است غيرتش بر ديو و بر استور نيست ( ( 3648 ) ) ديو اگر عاشق شود هم گوى برد جبرئيلى گشت و آن ديوى بمرد ( ( 3649 ) ) اسلم الشيطان در اينجا شد پديد كه يزيدى شد ز فضلش بايزيد