روان شدن شه زادگان در ممالك پدر بعد از وداع و اعادت كردن شاه وقت وداع وصيت خود را
( ( 3630 ) ) عزم ره كردند آن هر سه پسر
سوى املاك پدر رسم سفر
( ( 3631 ) ) در طواف شهرها و قلعه هاش
از ره تدبير ديوان و معاش
خواستند از شه اجازت گاه عزم
داد اجازتشان چو نيت ديد جزم
( ( 3632 ) ) دست بوس شاه كردند و وداع
پس بديشان گفت آن شاه مطاع
( ( 3633 ) ) هر كجا دلتان كشد عازم شويد
فى امان الله دست افشان رويد
( ( 3634 ) ) غير آن قلعه كه نامش هش ربا
تنگ آرد بر كله داران قبا
( ( 3635 ) ) الله الله زان دژ ذات الصور
دور باشيد و بترسيد از خطر
( ( 3636 ) ) روى و پشت برجهاش و سقف و پست
جمله تمثال و نگار و صورت است
( ( 3637 ) ) همچو آن حجرهء زليخا پر صور
تا كند يوسف بناگاهش نظر
( ( 3638 ) ) چون كه يوسف سوى او مىننگريد
خانه را پر نقش خود كرد آن مكيد
( ( 3639 ) ) تا به هر سو بنگرد آن خوش عذار
روى او را بيند او بىاختيار
( ( 3640 ) ) بهر ديده روشنان يزدان فرد
شش جهت را مظهر آيات كرد
( ( 3641 ) ) تا به هر حيوان و نامى كانگرند
از رياض حسن ربانى چرند
( ( 3642 ) ) بهر اين فرمود با آن اسپه او
حيث وليتم فثم وجهه
( ( 3643 ) ) از قدح گر در عطش آبى خوريد
در درون آب حق را ناظريد
( ( 3644 ) ) آنكه عاشق نيست او در آب در
صورت خود بيند اى صاحب نظر
( ( 3645 ) ) صورت عاشق چو فانى شد در او
پس در آب اكنون كرا بيند بگو ؟
( ( 3646 ) ) حسن حق بينند اندر روى حور
همچو مه در آب از صنع غيور
( ( 3647 ) ) غيرتش بر عاشقى و صادقى است
غيرتش بر ديو و بر استور نيست
( ( 3648 ) ) ديو اگر عاشق شود هم گوى برد
جبرئيلى گشت و آن ديوى بمرد
( ( 3649 ) ) اسلم الشيطان در اينجا شد پديد
كه يزيدى شد ز فضلش بايزيد