دريا و ابر در بارهء تو چه كوتاهى كرده بودند كه از ريگ و سراب يارى جستى ؟ يوسفا ، اگر عاميان نابينا طبيعت و مجاز خفاشى دارند ، تو كه چشم باز داشتى . اگر خفاش در نابينايى و حقارت غوطه ور است ، تو باز سلطان ديده چه عذرى داشتى كه به درماندهء ديگرى پناهنده شدى و مرا از ياد بردى ؟ آرى ، اين غفلت را كرد و -
( ( 3413 ) ) پس ادب كردش بدين جرم اوستاد
كه مساز از چوب پوسيده عماد
با اين حال خداوند كريم ، يوسف را چنان به خود مشغول كرد كه در تنگناى زندان دلش را نرنجانيد و چنان انس و مستى روحانى به او بخشيد كه نه زندان بيادش مىآمد و نه تاريكىهايش . زندانى تاريكتر و وحشتناكتر از رحم مادر وجود ندارد ، زيرا رحم مادر زندانى است بس ناخوش و تاريك و پر از خون و تيرگىها ، با اين حال چون خداى متعال از همان زندان رحم دريچهاى بسوى خود باز كرده است ، لذا جسم كودك در همان زندان هر لحظه نمو مىكند ، به طورى كه بيرون آمدن از رحم براى كودك چنان سخت مىنمايد كه از جلو رحم به پشت آن مىگريزد . رحم مادر زندانى است كه بدون احتياج به قياس و تعقلهاى معمولى به وسيلهء ذوق خدا دادى از كشتگاه بدن گلهاى حواس مىروياند . كسانى كه لذت را از برون مىجويند و آن را در كاخها و عمارتها و قلعه ها مىبينند سخت در حماقت غوطه وراند . مگر نمىبينند كه -
( ( 3421 ) ) آن يكى در كنج زندان مست و شاد
و آن دگر در باغ ترش و بىمراد
اين قصور مجلل و با شكوه كه عقلت را خيره مىسازند ، چيزى نيستند ، كه خود را به آنها به بازى . ساختمان بدن را ويران كن و گنج اين ويرانه را كه جان تست به دست بياور . مگر نمىبينى كه حد اعلاى خوشى مستى در بزم شراب ، موقعى است كه مست از خود بىخود شده و ويران گشته است ؟ اگر چه اين خانهء بدن پر از نقش و نگار است ، ولى اين صورتها و آرايشها چونان پرده هاى تاريكاند كه گنج وصال را از تو پوشيدهاند . درست بيانديش ،