خواهى ديد كه آن تصويرات و انديشه ها و هيجانات روانى كه در درونت سر مىكشند و مىشورند ، از تابش روشنايى همان گنج مخفى و طلاهاى درخشان آن است . همين بدن مادى كه با صدها نام و نشان افكار مردم را به خود مشغول داشته است ، لطفى است كه از درياى جان جوشيده و پردهاى روى جان گشته است ؟ چونان كف كه از لطف و فعاليت خود آب سر زده و پردهاى روى آب شده است . پس اين مثل را بشنو كه در دهانها مىگردد و زبانزد عام و خاص است كه هر آن چه كه بر ما مىرود آن هم از خود ما است . اين تشنگان كف پرست به جهت خيرگى در پردهء بدن از آب زلال روح دور ماندهاند .
اى آفتاب حقيقت ، كار ما بس اسفناك و دريغ آور است كه با وجود تو قبله و پيشوا ، شب پرستى مىكنيم و خفاش صفتى در پيش گرفتهايم . پروازگاه اين خفاشان شب پرست را كوى حيات بخش خود قرار بده و آنان را از خفاش منشى باز خر . اين جوان صاحب اسب را كه از روى ضلالت و بىگانگى از تو به من روى آورده و دامن مرا گرفته است ، مگير و رهايش بساز . اين گونه انديشه ها در مغز عماد الملك مانند شير در بيشه ها مىجوشيد و مىخروشيد . و در ظاهر پيش سلطان خوارزمشاه ايستاده بود ، ولى جان پاكش در باغهاى قدسى سير و سياحت مىكرد ، جان مانند فرشتگان در اقليم أ لست بربكم ، هر لحظه مستى تازهاى از بادهء نوى داشت . درونى پر شور و بيرونى پر از اندوه و در گور سياه بدن در عالم خوشى غوطه ور بود . عماد الملك در اين حيرت و انتظار بود كه از عالم غيب و پشت پرده چه دستورى خواهد رسيد . در آن موقع بود كه سپاهيان خوارزمشاه اسب را پيش كشيدند . الحق كه در زير چرخ كبود اسبى به قد و اندام و حركات او نبود . مرحبا به آن اسب كه گويى ماهى زاييده از برق و رنگش ديده ها را مىربود . مانند ماه و عطارد چنان تيز رو بود كه گويى علفش باد تند وز بود ، نه جو . ماه را مىبينى كه عرصهء آسمان و برجها را در شبى سير مىكند و در مىنوردد ، براى چه معراج پيامبر را منكر مىشوى پيامبر آن در بىنظير برابر صد ماه است با يك اشاره اش ماه دو نيم مىشود . پيامبر كه رسالت و عظمت
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 330
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٣٠