( ( 3362 ) ) چون كه شاهنشه ز سيران باز گشت
با خواص مملكت همراز گشت
( ( 3363 ) ) پس به سرهنگان بفرمود آن زمان
تا بيارند اسب را زان خاندان
( ( 3364 ) ) همچو آتش در رسيدند آن گروه
همچو پشمى گشت اميرِ همچو كوه
( ( 3365 ) ) جانش از درد و حزن بر لب رسيد
جز عماد الملك زنهارى نديد
( ( 3366 ) ) كه عماد الملك بد پاى علم
بهر هر مظلوم و هر مقتول هم
( ( 3367 ) ) محترمتر زو نبُد خود سرورى
پيش سلطان بود چون پيغمبرى
( ( 3368 ) ) بىطمع بود و اصيل و پارسا
رايض و شب خيز و حاتم در سخا
( ( 3369 ) ) بس همايون راى و با تدبير و راد
آزموده راى او در هر مراد
( ( 3370 ) ) هم به بذل جان سخىّ و هم به مال
طالب خورشيد غيب او چون هلال
( ( 3371 ) ) در اميرى او غريب و محتبس
در لباس فقر و خلَّت ملتبس
( ( 3372 ) ) بود هر محتاج را همچون پدر
پيش سلطان شافع و دفع ضرر
( ( 3373 ) ) مر بدان را ستر چون حلم خدا
خلق او بر عكس خلقان و جدا
( ( 3374 ) ) بارها مىشد به سوى كوه فرد
شاه با صد لابه او را منع كرد
( ( 3377 ) ) كه حرم با هر چه دارم گو بگير
تا نگيرد حاصل من هر مغير
( ( 3378 ) ) اين يكى اسب است جانم رهن اوست
گر برد مردم يقين اى خير دوست
( ( 3379 ) ) گر برد اين اسب را از دست من
من يقين دانم نخواهم زيستن
( ( 3380 ) ) چون خدا پيوستگىام داده است
بر سرم مال اى مسيحا زود دست
( ( 3381 ) ) از زر و زن وز عقارم صبر هست
اين تكلف نيست بىتزويرى است
( ( 3382 ) ) اندر اين گرمى ندارى باورم
امتحان كن امتحان گفت و قدم
( ( 3385 ) ) آن ببست و پيش سلطان مىشنيد
و اندر آن انديشه اش اين مىتنيد
( ( 3386 ) ) كاى خدا گر آن جوان كژ رفت راه
كش نشايد ساختن جز تو پناه
( ( 3387 ) ) تو از آنِ خود كن و بر وى مگير
گر چه او خواهد خلاص از هر اسير
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 309
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٠٩