ديدن خوارزمشاه در سيران در مركب خود اسبى بس نادر و تعلق او به آن اسب و سرد كردن عماد الملك آن را از شاه و گزيدن شاه گفت او را بر ديدهء خويش ، چنان كه حكيم در الهى نامه گويد بيت :
چون زبان حسد شود نخاس
نشناسند يوسف از كرباس
از دلالى برادران يوسف عليه السلام در دل مشتريان چندان حسن پوشيده شد كه و كانوا فيه من الزاهدين
( ( 3345 ) ) بود اميرى را يكى اسب گزين
در گلهء سلطان نبودش يك قرين
( ( 3346 ) ) او سواره گشت در موكب پگاه
ناگهان ديد اسب را خوارزمشاه
( ( 3347 ) ) چشم شه را فرّ و رنگ او ربود
تا به رجعت چشم شه بر اسب بود
( ( 3348 ) ) بر هر آن عضوى كه افكندى نظر
هر يكى خوشتر نمودى زان دگر
( ( 3349 ) ) غير چستى و گشى و روحنت
حق مر او را داده بد نادر صفت
( ( 3350 ) ) بس تجسس كرد عقل پادشاه
كاين چه باشد كاو زند بر عقل راه ؟
( ( 3351 ) ) چشم من سير است و پر است و غنى
از دو صد خورشيد دارد روشنى
( ( 3352 ) ) اى رخ شاهان برِ من بيدقى
نيم اسبم در ربايد ناحقى
( ( 3353 ) ) جادويى كرده است جادو آفرين
جذبه باشد آن نه خاصيات اين
( ( 3354 ) ) فاتحه خواند و بسى لا حول كرد
فاتحه اش در سينه مىبفزود درد
( ( 3355 ) ) زان كه او را فاتحه خود مىكشيد
فاتحه در جرّ و دفع آمد وحيد
( ( 3356 ) ) گر نمايد غير هم تمويه اوست
ور رود غير از نظر تنبيه اوست
( ( 3357 ) ) پس يقين گشتش كه جذاب آن سريست
كار حق هر لحظه نادر آوريست
( ( 3358 ) ) اسب رنگين گاو رنگين زابتلا
مىشود مسجود از مگر خدا
( ( 3359 ) ) پيش كافر نيست بت را ثانيى
نيست بت را فرّ و نى روحانيى
( ( 3360 ) ) چيست آن جاذب نهان اندر نهان
در جهان تابيده از ديگر جهان ؟
( ( 3361 ) ) عقل محجوب است و جان هم زين كمين
من نمىبينم تو مىتانى ببين