تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
ديدن خوارزمشاه در سيران در مركب خود اسبى بس نادر و تعلق او به آن اسب و سرد كردن عماد الملك آن را از شاه و گزيدن شاه گفت او را بر ديدهء خويش ، چنان كه حكيم در الهى نامه گويد بيت :
چون زبان حسد شود نخاس نشناسند يوسف از كرباس
از دلالى برادران يوسف عليه السلام در دل مشتريان چندان حسن پوشيده شد كه و كانوا فيه من الزاهدين
( ( 3345 ) ) بود اميرى را يكى اسب گزين در گلهء سلطان نبودش يك قرين ( ( 3346 ) ) او سواره گشت در موكب پگاه ناگهان ديد اسب را خوارزمشاه ( ( 3347 ) ) چشم شه را فرّ و رنگ او ربود تا به رجعت چشم شه بر اسب بود ( ( 3348 ) ) بر هر آن عضوى كه افكندى نظر هر يكى خوشتر نمودى زان دگر ( ( 3349 ) ) غير چستى و گشى و روحنت حق مر او را داده بد نادر صفت ( ( 3350 ) ) بس تجسس كرد عقل پادشاه كاين چه باشد كاو زند بر عقل راه ؟ ( ( 3351 ) ) چشم من سير است و پر است و غنى از دو صد خورشيد دارد روشنى ( ( 3352 ) ) اى رخ شاهان برِ من بيدقى نيم اسبم در ربايد ناحقى ( ( 3353 ) ) جادويى كرده است جادو آفرين جذبه باشد آن نه خاصيات اين ( ( 3354 ) ) فاتحه خواند و بسى لا حول كرد فاتحه اش در سينه مىبفزود درد ( ( 3355 ) ) زان كه او را فاتحه خود مىكشيد فاتحه در جرّ و دفع آمد وحيد ( ( 3356 ) ) گر نمايد غير هم تمويه اوست ور رود غير از نظر تنبيه اوست ( ( 3357 ) ) پس يقين گشتش كه جذاب آن سريست كار حق هر لحظه نادر آوريست ( ( 3358 ) ) اسب رنگين گاو رنگين زابتلا مىشود مسجود از مگر خدا ( ( 3359 ) ) پيش كافر نيست بت را ثانيى نيست بت را فرّ و نى روحانيى ( ( 3360 ) ) چيست آن جاذب نهان اندر نهان در جهان تابيده از ديگر جهان ؟ ( ( 3361 ) ) عقل محجوب است و جان هم زين كمين من نمىبينم تو مىتانى ببين
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 308 | محمد تقي جعفري