اى خواجهء آرميده در گور ، بر اميد دست بخشندهء چون درياى تو بود كه نه هزار طلا وام گرفتهام ، اكنون كجايى كه درد دلم را از اين وام تصفيه كنى .
اى خواجهء عزيزم ، كجايى تا مانند چمن خندان به من لبخندى زده و بگوئى بيا ، دو صد برابر و امت را از من بگير ؟ كجايى تا دل اين غريب خسته را با صدها لطف و عنايتت آرامش ببخشى ؟ آخر تو كجايى تا صد برابر و امم ، كرمها و جودها نماىى و نعمتها به من ارزانى بدارى ؟ اى خواجهء من ، جايت را مىپرسم و مىگويم : كجايى و كجايى ؟ اين كجايىها امواجى است كه از دل پريشانم سر مىزند و بر لبانم جارى مىگردد ، و گر نه -
( ( 3305 ) ) حاش للَّه تو برونى زين جهان
هم به وقت زندگى هم اين زمان
تو در اين دنيا بسان آن پرنده غيبى بودى كه در فضاى پشت پردهء جهان بال مىزدى و سايه ات در زمين گسترده و حركت مىكرد . مگر اين جسم ناچيز سايهء سايهء سايهء دل نيست ؟ مگر جسم را آن شايستگى است كه به پايهء دل برسد و نشان دهندهء واقعيت دل بوده باشد ؟ آرى -
( ( 3308 ) ) مرد خفته روح او چون آفتاب
در فلك تابان و تن در جامه خواب
( ( 3309 ) ) جان نهان اندر خلا همچون سجاف
تن تقلب مىكند زير لحاف
من هر چه در اين مسئله توضيح بدهم ، باز نارسا و نابجا خواهد بود ، زيرا روح آدمى كه از امر خاص الهى است ، بقدرى پوشيده است كه هيچ مثالى ياراى توضيح آن را ندارد .
شگفتا ، اى خواجهء عزيزم ، كو آن لعل لبان شكر بارت ؟ كجا است آن پاسخ خوش و اسرار آميزت ؟ آن عقيق قند خايت را از كجا توان يافت و كليد قفل مشكلات حيات را كه به دست رادمردى خود داشتى در كدامين دست مىتوان پيدا كرد ؟ كو آن دم ذو الفقار منشت كه عقلها را بىقرار و شيفته خود مىساخت ؟ باز اى غريب بىنوا ، كو كو كو مىگويى ؟ چه مىخواهى و از كه مىخواهى ؟ مىخواهى