( ( 3302 ) ) تو كجايى تا به صد چندان كرم
با منِ خسته بجا آرى نعم
( ( 3305 ) ) حاش للَّه تو برونى زين جهان
هم به وقت زندگى هم اين زمان
( ( 3306 ) ) در هواى غيب مرغى مىپرد
سايهء او بر زمين مىگسترد
( ( 3307 ) ) جسم سايه سايهء سايهء دل است
جسم كى اندر خور پايهء دل است
( ( 3308 ) ) مرد خفته روح او چون آفتاب
در فلك تابان و تن در جامه خواب
( ( 3309 ) ) جان نهان اندر خلا همچون سجاف
تن تقلب مىكند زير لحاف
( ( 3310 ) ) روح چون من امر ربى مختفيست
هر مثالى كه بگويم منتفيست
( ( 3311 ) ) اى عجب كو آن لعل شكر بار تو
وان جوابات خوش و اسرار تو
( ( 3312 ) ) اى عجب كو آن عقيق قند خا
آن كليد قفل مشكلهاى ما
( ( 3313 ) ) اى عجب كو آن دم چون ذو الفقار
آنكه كردى عقلها را بىقرار
( ( 3314 ) ) چند گويى فاخته سان اى عمو
كوو كوو كوو كوو كوو كو
( ( 3316 ) ) كو همان جا كه دل و انديشه اش
دايم آنجا بد چو شير و بيشه اش
( ( 3315 ) ) كو همان جا كه صفات رحمت است
قدرت است و نزهت است و فطنت است
( ( 3317 ) ) كو همان جا كه اميد مرد و زن
مىرود در وقت اندوه و حزن
( ( 3318 ) ) كو همان جا كه به وقت علتى
چشم دارد بر اميد صحتى
( ( 3319 ) ) آن طرف كه بهر دفع زشتيى
باد جويى بهر كشت و كشتيى
( ( 3320 ) ) آن طرف كه دل اشارت مىكند
چون زبان ياهو عبادت مىكند
( ( 3321 ) ) او مع الله است نى كوكو همى
كاش جولاهانه ما كو گفتمى
( ( 3322 ) ) عقل ما كو تا ببيند غرب و شرق ؟
روحها را مىزند صد گونه برق
( ( 3323 ) ) جزر و مدّش بد به بحرى در زبد
منتقى شد جزر و باقى ماند مد
( ( 3324 ) ) نُه هزارم وام و من بىدست رس
هست صد دينار از اين توزيع و بس
( ( 3325 ) ) حق كشيدت ماندهام در كش مكش
مىروم نوميد اى خاك تو خوش
( ( 3326 ) ) همتى مىدار در پر حسرتت
اى همايون دست و روى و همتت
( ( 3327 ) ) آمدم بر چشمهء اصل عيون
يافتم در وى به جاى آب خون
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 294
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٩٤