گريختن گوسفند از كليم الله و شفقت و مهربانى او
( ( 3281 ) ) گوسفندى از كليم الله گريخت
پاى موسى آبله شد نعل ريخت
( ( 3282 ) ) در پى او تا به شب در جست و جو
و آن رمه غايب شده از چشم او
( ( 3283 ) ) گوسفند از ماندگى شد سست و ماند
پس كليم الله گرد از وى فشاند
( ( 3284 ) ) كف همىماليد بر پشت و سرش
مىنوازش كرد همچون مادرش
( ( 3285 ) ) نيم ذره تيرگى و خشم نى
غير مهر و رحم و آب چشم نى
( ( 3286 ) ) گفت گيرم بر منت رحمى نبود
طبع تو بر خود چرا استم نمود
( ( 3287 ) ) با ملايك گفت يزدان آن زمان
كه نبوّت را همىزيبد فلان
( ( 3288 ) ) مصطفى فرمود كه خود هر نبى
كرد چوپانى چه برنا چه صبى
( ( 3289 ) ) بىشبانى كردن و آن امتحان
حق ندادش پيشوايى جهان
تا شود پيدا وقار و صبرشان
كردشان پيش از نبوت حق شبان
( ( 3290 ) ) گفت سايل كه تو هم اى پهلوان ؟
گفت من هم بودهام ديرى شبان
( ( 3292 ) ) هر اميرى كاو شبانى بشر
آنچنان آرد كه باشد مؤتمر
( ( 3293 ) ) حلم موسىوار اندر رعى خود
او بجا آرد به تدبير و خرد
( ( 3294 ) ) لاجرم حقش دهد چوپانيى
بر فراز چرخ مه روحانيى
( ( 3295 ) ) آنچنان كه انبيا را زين رعا
بركشيد و داد رعى اصفيا
( ( 3296 ) ) خواجه ، تو بارى درين چوپانيت
كردى آنچه كور گردد شانيت
( ( 3297 ) ) دانم آنجا در مكافات ايزدت
سرورىّ جاودانه بخشدت
( ( 3298 ) ) بر اميد كفّ چون درياى تو
در وظيفه دادن و ايفاى تو
( ( 3299 ) ) وام كردم نه هزار از زر گزاف
تو كجايى تا شود اين درد صاف ؟
( ( 3300 ) ) تو كجايى تا كه خندان چون چمن
گوييم بستان دو صد چندان ز من
( ( 3301 ) ) تو كجايى تا دو صد لطف و عطا
با غريب خسته دل آرى بجا