و گوهر است ، خر ديگرى هم وجود دارد كه بارش سنگ و مرمر است . همهء جوىها را با يك ديده منگر و در جوى عالم هستى خود ماه را ببين نه عكسش را . آب جويبار هستى آب حيات خضر است نه آبى كه براى آشاميدن دام و دد روانه مىگردد . هر چه كه در اين آب ديده مىشود حق است و حقيقت . ماه از ته اين آب مىگويد : من ماه هستم نه عكس ، منم هم گفتار و همراه تو . جويبار هستى آن جويبار است كه هر چه در بالا وجود دارد ، در آن هم وجود دارد خواه دست به بالا ببر و خواه دست به خود جويبار . ( 1 ) اين جوى شبيه به جوىهاى ديگر نيست ، پرتو ماه در اين جوى عين ماه است . هر چه بخواهى از نعمت و تاج و بخت و دين در همين جويبار است . تمام آرمانهاى مخلوقات هر دو جهان بدون بعد و فاصله در همين جويبار است .
هامش
( 1 ) جلال الدين در ابيات مورد تفسير جهان هستى را دارندهء هر چه كه در ماوراى طبيعت وجود دارد معرفى مىكند :
اندرين چَه هر چه بر بالاست هست * خواه بالا خواه بر وى دار دست
در صورتى كه در دفترهاى ديگر جهان هستى را در مقابل ماوراى طبيعت بسيار محقر مىشمارد :
تا كه سازد جان پاك از سر قدم * سوى عرصهء دور پهناى عدم
عرصهاى بس با گشاد و با فضا * كاين خيال و هست زو يابد نوا
تنگتر آمد خيالات از عدم * زان سبب باشد خيال اسباب غم
باز هستى تنگتر بود از خيال * زان شود روى قمر همچون هلال .