را صدا مىزند و مىگويد : به اين عمر نان به فروش . آن يكى هم كه نام عمر را مىشنود . از لوچى كه دارد نان را از پيش عمر به كنار مىكشد كه اين نان از آن على است و عمر را روانهء دكان ديگر مىكند و مىگويد : به اين عمر نانى بده و با اين آواز و نامبردن از عمر ، قضيه را آشكار مىسازد كه تو هم او را به دكان ديگرى حواله كن . آقاى عمر نام ، حالا كه در يك دكان عمر بودن تو ثابت شد ، ديگر رو به هيچ دكانى مبر و در كاشان محروم از نان باش . اگر در يك دكان نانوا نام على را بردى بدون احتياج به حواله و ناراحتى از همان دكان نان را بگير و برو . لوچ دو بين كه از عيش و نوش بىبهره مىشود ، بالاخره كارش به صد بينى منتهى خواهد گشت .
حالا كه لوچ دو بين اين قدر از نوش و عيش محروم مىگردد ، كار تو لوچ صد بين چه خواهد شد ؟ در اين كاشان روى زمين ، اگر على نيستى مانند عمر لوچ بگرد و به جائى نخواهى رسيد .
تنوعات و انتقال از حادثهاى به حادثهء ديگر كه به نظر لوچ خير مىآيد ، آن بدبخت را در اين ويران سرا سر گردان خواهد گذاشت . اگر دو ديدهء حق شناس نصيبت گردد ، عرصهء هر دو دنيا را بر از دوست ديده و در ميان كاشان پر از خوف و رجا از حواله شدن به اينجا و آنجا رها خواهى گشت . اگر در اين جويبار هستى غنچهاى يا درختى را ديدى ، گمان مبر كه عكسى از غنچه و درخت در آب زلال جويبار افتاده است ، زيرا كه در عين اين عكسها و نقش حقيقتى وجود دارد و تو تنها روى آن را مىبينى . ديدهء آدمى با مشاهدهء اين آب از لوچى آزاد مىگردد و مىفهمد كه عكسى را كه مىبيند حقيقتى است شايستهء برخوردارى . و او مىتواند سبد خود را با آن حقايق پر كند . پس در حقيقت جهان هستى باغى است نه آب ، كه نمود حقايق را منعكس بسازد ، نه خود حقايق را . لذا اى بلقيس ساده لوح ، به گمان آب برهنه مباش كه به توى آب به روى . بارى كه حمل كنندگان ميوه هاى باغ هستى به دوش مىكشند ، بسيار گوناگونند ، همهء آنها را يكى مدان - خرى هست كه بارش لعل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 285
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٨٥