آن نان كه معدهء تو را به كار مىاندازد ، نان نيست ، دواى درد تست ، خاك راهى كه چشم و جان را روشن مىكند ، چنين خاكى سرمهء توتيا است . حالا كه اشراقاتى از وجود زمينى مىتابد ، چرا سر به عيوق بالا كنم . وقتى كه موجود فانى شد ، ديگر آن را هست مخوان . مگر كلوخ مىتواند در آب منحل نشود و خشك بماند . اين هلالها با تابش خورشيد ، فروغى ندارند چونان زور و نيروى پير زنى در مقابل رستم . آن خداى كردگار و پيروز و خواهندهء مطلق است كه هستىها در برابرش عرض اندام هستى ندارند . برو پس از اين دو مگو و دو مدان و دو مخوان و بنده را محو در حوزهء جاذبيت خدايش بدان ، زيرا خواجه در نور خواجه آفرين فانى است . اگر خواجه را از خواجه آفرين جدا به بينى ، هم متن حقيقت و هم ديباچه را از دست خواهى داد .
( ( 3218 ) ) چشم دل را هين گذاره كن ز طين
آن يكى قبله است دو قبله مبين
( ( 3219 ) ) چون دو ديدى ماندى از هر دو طرف
آتشى در خف فتاد و رفت خف ( 1 )
هامش
( 1 ) در بارهء وحدت به مباحث وحدت وجود و وحدت موجود مراجعه شود . .