مثل دو بين همچون آن غريب كاشان است كه عمر نام داشت كه خباز به سبب اين نامش به دكان ديگر حوالت كرد و او فهم نكرد كه همهء دكانها يكيست
( ( 3220 ) ) گر عمر نامى تو اندر شهر كاش
كس نىفروشد به صد دانگت لواش
( ( 3221 ) ) چون به يك دكان بگفتى عمرم
اين عمر را نان فروشيد از كرم
( ( 3222 ) ) او بگويد رو بدان ديگر دكان
زان يكى نان به كزين پنجاه نان
( ( 3223 ) ) گر نبودى احول او اندر نظر
او بگفتى نيست دكان دگر
( ( 3224 ) ) پس زدى اشراق اين نااحولى
بر دل كاشى شدى عمر على
( ( 3225 ) ) اين از اينجا گويد آن خباز را
اين عمر را نان فروش اى نانوا
( ( 3226 ) ) چون شنيد او هم عمر از احولى
در كشيد آن نان كه هست آنِ على
پس فرستادش به دكان بعيد
نان ز پيش روى او اندر كشيد
( ( 3227 ) ) كه عمر را نان دهاى انباز من
راز يعنى فهم كن زآواز من
( ( 3228 ) ) او همت زان سو حوالت مىكند
هين عمر آمد كه تا بر نان زند
( ( 3229 ) ) چون به يك دكان عمر بودى برو
در همه كاشان زنان محروم شو
( ( 3230 ) ) ور به يك دكان على گفتى بگير
نان از آنجا بىحواله بىزحير
( ( 3231 ) ) احولى دو بين چوبى بر شد ز نوش
احولى صد بينى اى مادر فروش
( ( 3232 ) ) اندرين كاشان خاك از احولى
چون عمر مىكرد چون نبوى على
( ( 3233 ) ) هست احول را در اين ويرانه دير
گونه گونه نقل تو كه ثمّ خير
( ( 3234 ) ) ور دو چشم حق شناس آمد تو را
دوست پر بين عرصهء هر دو سرا
( ( 3235 ) ) وا رهيدى از حوالهء جا بجا
اندر اين كاشان پر خوف و رجا
( ( 3236 ) ) اندر اين جو غنچه ديدى با شجر
همچو هر جو تو خيالش ظن مبر
( ( 3237 ) ) كه تو را از عين اين عكس و نقوش
حق حقيقت گردد و بينى تو روش
( ( 3238 ) ) چشم از اين آب از حول حر مىشود
عكس مىبيند سبد پر مىشود
( ( 3239 ) ) پس به معنى باغ باشد اين نه آب
پس مشو عريان چو بلقيس از حباب