تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠

مثل دو بين همچون آن غريب كاشان است كه عمر نام داشت كه خباز به سبب اين نامش به دكان ديگر حوالت كرد و او فهم نكرد كه همهء دكانها يكيست

( ( 3220 ) ) گر عمر نامى تو اندر شهر كاش كس نىفروشد به صد دانگت لواش ( ( 3221 ) ) چون به يك دكان بگفتى عمرم اين عمر را نان فروشيد از كرم ( ( 3222 ) ) او بگويد رو بدان ديگر دكان زان يكى نان به كزين پنجاه نان ( ( 3223 ) ) گر نبودى احول او اندر نظر او بگفتى نيست دكان دگر ( ( 3224 ) ) پس زدى اشراق اين نااحولى بر دل كاشى شدى عمر على ( ( 3225 ) ) اين از اينجا گويد آن خباز را اين عمر را نان فروش اى نانوا ( ( 3226 ) ) چون شنيد او هم عمر از احولى در كشيد آن نان كه هست آنِ على پس فرستادش به دكان بعيد نان ز پيش روى او اندر كشيد ( ( 3227 ) ) كه عمر را نان ده‌اى انباز من راز يعنى فهم كن زآواز من ( ( 3228 ) ) او همت زان سو حوالت مىكند هين عمر آمد كه تا بر نان زند ( ( 3229 ) ) چون به يك دكان عمر بودى برو در همه كاشان زنان محروم شو ( ( 3230 ) ) ور به يك دكان على گفتى بگير نان از آنجا بىحواله بىزحير ( ( 3231 ) ) احولى دو بين چوبى بر شد ز نوش احولى صد بينى اى مادر فروش ( ( 3232 ) ) اندرين كاشان خاك از احولى چون عمر مىكرد چون نبوى على ( ( 3233 ) ) هست احول را در اين ويرانه دير گونه گونه نقل تو كه ثمّ خير ( ( 3234 ) ) ور دو چشم حق شناس آمد تو را دوست پر بين عرصهء هر دو سرا ( ( 3235 ) ) وا رهيدى از حوالهء جا بجا اندر اين كاشان پر خوف و رجا ( ( 3236 ) ) اندر اين جو غنچه ديدى با شجر همچو هر جو تو خيالش ظن مبر ( ( 3237 ) ) كه تو را از عين اين عكس و نقوش حق حقيقت گردد و بينى تو روش ( ( 3238 ) ) چشم از اين آب از حول حر مىشود عكس مىبيند سبد پر مىشود ( ( 3239 ) ) پس به معنى باغ باشد اين نه آب پس مشو عريان چو بلقيس از حباب