( ( 3164 ) ) حق چو بخشش كرد بر اهل نياز
با عطا بخشيدشان عمر دراز
( ( 3165 ) ) خالدين شد نعمت و منعم عليه
محى الموتى است فاجتازوا اليه
( ( 3166 ) ) داد حق با تو درآميزد چو جان
آنچنان كه آن تو باشى و تو آن
( ( 3167 ) ) گر نماند اشتهاى نان و آب
بدهدت بىاين دو قوت مستطاب
( ( 3168 ) ) فربهى گر رفت حق در لاغرى
فربهى پنهانت بخشد آن سرى
( ( 3169 ) ) چون پرى را قوت از بو مىدهد
هر ملك را قوت جان او مىدهد
( ( 3170 ) ) جان چه باشد تا تو سازى زان سند
حق به عشق خويش زنده ات مىكند
( ( 3171 ) ) زو حيات عشق خواه و جان مخواه
تو از او آن رزق خواه و نان مخواه
( ( 3172 ) ) خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر او تابان صفات ذو الجلال
( ( 3173 ) ) علمشان و عدلشان و لطفشان
چون ستارهء چرخ در آب روان
( ( 3174 ) ) پادشاهان مظهر شاهى حق
فاضلان مرآت آگاهى حق
( ( 3175 ) ) قرنها بگذشت و اين قرن نويست
ماه آن ماه است و آب آن آب نيست
( ( 3176 ) ) عدل آن عدل است و فضل آن فضل هم
ليك مستبدل شد آن قرن و امم
( ( 3177 ) ) قرنها بر قرنها رفت اى همام
وين معانى برقرار و بر دوام
( ( 3178 ) ) آب مبدل شد در اين جو چند بار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
( ( 3179 ) ) پس بنايش نيست بر آب روان
بلكه بر اقطار عرض آسمان
( ( 3180 ) ) اين صفتها چون نجوم معنويست
دان كه بر چرخ معانى مستويست
( ( 3181 ) ) خوب رويان آينهء خوبىّ او
عشق ايشان عكس مطلوبىّ او
( ( 3182 ) ) هم به اصل خود رود اين خدّ و خال
دايماً در آب كى ماند خيال
( ( 3183 ) ) جمله تصويرات عكس آب جوست
چون بمالى چشم خود ، خود جمله اوست
( ( 3184 ) ) باز عقلش گفت بگذر زين حول
خلّ دوشاب است و دوشاب است خل
( ( 3185 ) ) خواجه را كاو در گذشته است از اثير
جنس اين موشان تاريكى مگير
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 265
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٦٥