تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣

استغفار كردن آن غريب از اعتماد بر مخلوق و ياد نعمتهاى خالق كردن و انابت نمودن ثم الذين كفروا بربهم يعدلون

( ( 3124 ) ) چون به هوش آمد بگفت اى كردگار مجرمم ، بودم به خلق اميدوار ( ( 3125 ) ) گرچه خواجه بس سخاوت كرد و جود هيچ آن كفو عطاى تو نبود ( ( 3126 ) ) او كُله بخشيد و تو سر پر خرد او قبا بخشيد و تو بالا و قد ( ( 3127 ) ) او زرم داد و تو دست زر شمار او ستورم داد و تو عقل سوار ( ( 3128 ) ) خواجه شمعم داد و تو چشم قرير خواجه نُقلم داد و تو طعمه پذير ( ( 3129 ) ) او وظيفه داد و تو عمر و حيات وعده اش زر ، وعدهء تو طيبات ( ( 3130 ) ) او وثاقم داد و تو چرخ و زمين در وثاقت او و صد چون او رهين آنچه او داد اى ملك هم از تو داد كه دل و دست ورا كردى تو راد ( ( 3131 ) ) زر از آنِ توست او زر نافريد نان از آن توست نانش از تو رسيد ( ( 3132 ) ) آن سخا و رحم هم تو مىدهى بار منت بر كسى كس مىنهى ( ( 3133 ) ) من مر او را قبلهء خود ساختم قبله ساز اصل را نشناختم ( ( 3134 ) ) ما كجا بوديم كان ديان دين عقل مىكاريد اندر ماء و طين ( ( 3135 ) ) چون همىكرد از عدم گردون پديد وين بساط خاك را مىگستريد ( ( 3136 ) ) زاختران مىساخت او مصباحها وز طبايع قفل با مفتاحها ( ( 3137 ) ) اى بسا بنيادها پنهان و فاش مضمر اين سقف كرد و اين فراش ( ( 3138 ) ) آدم اصطرلاب گردون علواست وصف آدم مظهر آيات اوست ( ( 3139 ) ) هر چه در وى مىنمايد عكس اوست همچو عكس ماه اندر آب جوست ( ( 3140 ) ) بر صطرلابش نقوش عنكبوت بهر اوصاف ازل دارد ثبوت ( ( 3141 ) ) تا ز چرخ غيب و از خورشيد روح عنكبوتش درس گويد با شروح