( ( 3142 ) ) عنكبوت اين صطرلاب رشاد
بىمنجم در كف عام اوفتاد
( ( 3143 ) ) انبيا را داد حق تنجيم اين
غيب را چشمى ببايد عيب بين
( ( 3144 ) ) در چَه دنيا فتادند اين قرون
عكس خود را ديده هر يك چَه درون
عكس در چَه ديد و از بيرون نديد
همچو شير گول اندر چَه دويد
( ( 3145 ) ) از برون دان هر چه در چاهت نمود
ور نه آن شيرى كه در چَه شد فرود
( ( 3146 ) ) برد خرگوشيش از ره كاى فلان
در تگ چاه است آن شير ژيان
( ( 3147 ) ) در رو اندر چاه و كين از وى بكش
چون از او غالبترى سر بر كنش
( ( 3148 ) ) آن مقلد سخرهء خرگوش شد
و از خيال خويشتن پر جوش شد
( ( 3149 ) ) او نگفت اين نقش داد آب نيست
اى به جز تقليب آن قلاب نيست
( ( 3150 ) ) تو هم از دشمن چو كينى مىكشى
اى زبون شش غلط در هر ششى
( ( 3151 ) ) آن عداوت اندرو عكس حق است
كز صفات قهر آنجا مشتق است
( ( 3152 ) ) وان گنه در وى ز عكس جرم توست
بايد آن خو را ز طبع خويش شست
( ( 3153 ) ) خلق زشتت اندر آن رويت نمود
مر تو را او صفحهء آيينه بود
( ( 3154 ) ) چون كه قبح خويش ديدى اى حسن
اندر آيينه بر آئينه مزن
( ( 3155 ) ) مىزند بر آب استارهء سنى
خاك تو بر عكس اختر مىزنى
( ( 3156 ) ) كاين ستارهء نحس در آب آمدست
تا كند مر سعد ما را زير دست
( ( 3157 ) ) خاك از استيلا بريزى بر سرش
چون كه پندارى ز شبهه اخترش
( ( 3158 ) ) عكس پنهان گشت و سوى غيب راند
تو گمان بردى كه آن اختر نماند
( ( 3159 ) ) آن ستارهء نحس هست اندر سما
هم بدان سو بايدش كردن دوا
( ( 3160 ) ) بلكه بايد دل شناس و بخششش
عكس آن داد است اندر پنج و شش
( ( 3161 ) ) گر بود داد خسان افزون ز ريگ
تو بميرى وان بماند مرده ريگ
( ( 3163 ) ) عكس آخر چند بايد در نظر
اصل بينى پيشه كن اى كژ نگر
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 264
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٦٤