رجوع به حكايت مرد وامدار و آمدن به تبريز و آگاهى از فوت محتسب
( ( 3106 ) ) آن غريب ممتحن از بيم وام
از ره آمد سوى آن دار السلام
( ( 3107 ) ) شد سوى تبريز و كوى گلستان
خفته اميدش فراز گل ستان
( ( 3108 ) ) روز دار الملك تبريز سنى
بر اميدش روشنى بر روشنى
( ( 3109 ) ) جانش خندان شد از آن روضهء رجال
از نسيم يوسف مصر خيال
( ( 3110 ) ) گفت يا حادى انخ لى ناقتى
جاء اسعادى و طارت فاقتى
( ( 3111 ) ) ابركى يا ناقتى طاب الامور
ان تبريزاً لنا مناخات الصدور
( ( 3112 ) ) اسرحى يا ناقتى حول الرياض
ان تبريزا لنا نعم المفاض
( ( 3113 ) ) ساربانا ، بار بگشا ز اشتران
شهر تبريز است و كوى گلستان
( ( 3114 ) ) فرّ فردوسيست اين پاليز را
شعشعهء عرشيست اين تبريز را
( ( 3115 ) ) هر زمانى موج روح انگيز جان
از فراز عرش بر تبريزيان
( ( 3116 ) ) چون وثاق محتسب جست آن غريب
خلق گفتندش كه بگذشت آن حبيب
( ( 3117 ) ) او پرير از دار دنيا نقل كرد
مرد و زن از واقعهء او روى زرد
( ( 3118 ) ) رفت آن طاوس عرشى سوى عرش
چون رسيد از هاتفانش بوى عرش
( ( 3119 ) ) سايه اش گر چه پناه خلق بود
در نورديد آفتابش زود زود
( ( 3120 ) ) راند او كشتى از اين ساحل پرير
گشته بود آن خواجه زين غمخانه سير
( ( 3121 ) ) نعرهاى زد مرد و بىهوش اوفتاد
گوييا او نيز در پى جان بداد
( ( 3122 ) ) پس گلاب و آب بر رويش زدند
همرهان بر حالتش گريان شدند
( ( 3123 ) ) تا به شب بىهوش بود و بعد آن
نيم مرده باز گشت از غيب جان
تفسير ابيات
آن غريب غوطه ور در رنج و محنت ، رهسپار تبريز آن كوى گلستان و دار السلام گشت كه اميدش بر فراز آن گلستان آرميده بود . روز روشنى را كه در