تدبير موش با چغز كه ميان ما وسيلتى بايد كه به وقت حاجت بر تو نمىتوانم آمدن و سخن گفتن
( ( 2665 ) ) اين سخن پايان ندارد گفت موش
چغز را روزى كه اى مصباح هوش
( ( 2666 ) ) وقتها خواهم كه گويم با تو راز
تو درون آب دارى ترك تاز
( ( 2667 ) ) بر لب جو من تو را نعره زنان
نشنوى در آب از عاشق فغان
( ( 2668 ) ) من بدين وقت معيّن اى دلير
مىنگردم از ملاقات تو سير
( ( 2669 ) ) پنج وقت نماز اى رهنمون
عاشقان را فى صلاة دائمون
( ( 2670 ) ) نى به پنج آرام گيرد آن خمار
كاندر اين سرهاست نى پانصد هزار
( ( 2671 ) ) نيست زر غبا طريق عاشقان
سخت مستسقيست جان صادقان
( ( 2672 ) ) نيست زر غبا طريق ماهيان
زان كه بىدريا ندارد انس جان
( ( 2673 ) ) آب اين دريا كه هايل بقعهاى است
با خمار ماهيان خود جرعهاى است
( ( 2674 ) ) يك دمِ هجران برِ عاشق چو سال
وصل سالى متصل پيشش خيال
( ( 2675 ) ) عشق مستسقيست مستسقى طلب
در پى هم اين و آن چون روز و شب
( ( 2676 ) ) روز بر شب عاشق است و مضطر است
چون ببينى شب بر آن عاشقتر است
( ( 2677 ) ) نيستشان از جست و جو يك لحظه ايست
از پى اين يك زمانشان نيست
( ( 2678 ) ) اين گرفته پاى آن ، آن گوش اين
اين بر آن مدهوش و آن بىهوش اين
( ( 2679 ) ) در دل معشوق جمله عاشق است
در دل عذرا هميشه وامق است
( ( 2680 ) ) در دل عاشق به جز معشوق نيست
در ميانشان فارق و مفروق نيست
( ( 2681 ) ) بر يكى اشتر بود اين دو درا
پس چه زر غبا بگنجد اين دو را
( ( 2682 ) ) هيچ كس با خويش زر غبا نمود ؟
هيچ كس با خود به نوبت يار بود ؟
( ( 2683 ) ) آن يكيئى نه كه عقلش فهم كرد
فهم اين موقوف شد بر مرگ ورد
جز مگر مردى كه پيش از مرگ مرد
رخت هستى را به سوى يار برد