انابت طالب و پشيمانى او از تعجيل و بىصبرى
( ( 2288 ) ) گفت آن درويش اى داناى راز
از پى اين گنج كردم ياوه تاز
( ( 2289 ) ) ديو حرص و آز و مستعجل تگى
نى تأنّى جست و نى آهستگى
( ( 2290 ) ) من ز ديگى لقمهاى نندوختم
كف سيه كردم دهان را سوختم
( ( 2291 ) ) خود نگفتم چون در اين ناموقنم
زان گره زن اين گره را حل كنم
( ( 2292 ) ) قول حق را هم ز حق تفسير جو
هين مخا ژاژ گمان اى ياوه گو
( ( 2293 ) ) آن گره كاو زد هم او بگشايدش
مهره كاو انداخت او بربايدش
( ( 2294 ) ) گر چه آسانت نمود اينسان سخن
كى بود آسان رموز من لدن
( ( 2295 ) ) گفت يارب توبه كردم زين شتاب
چون تو در بستى تو كن هم فتح باب
( ( 2296 ) ) بر سر خرقهء شدم بار ديگر
در دعا كردن بدم هم بىهنر
( ( 2297 ) ) كو هنر ، كو من ، كجا دل مستوى
اين همه از عكس توست اين هم تويى
( ( 2298 ) ) هر شبى تدبير و فرهنگم به خواب
همچو كشتى غرقه مىگردد در آب
( ( 2299 ) ) خود به من مىمانم و نه آن هنر
تن چو مردارى فتاده بىخبر
( ( 2300 ) ) تا سحر جمله شب آن شاه عُلى
خود همىگويد الست و خود بلى
( ( 2301 ) ) كو بلى گو ؟ جمله را سيلاب برد
يا نهنگى خورد كل را كرد و مرد
( ( 2302 ) ) صبحدم چون تيغ گوهر دار خود
از نيام ظلمت شب بركشد
( ( 2303 ) ) آفتاب شرق شب را طى كند
آن نهنگ آن خورده ها را قى كند
( ( 2304 ) ) رسته چون يونس ز معده آن نهنگ
منتشر گرديم اندر بو و رنگ
( ( 2305 ) ) خلق چون يونس مسبح آمدند
كاندر اين ظلمات پر راحت شدند
( ( 2306 ) ) هر يكى گويد به هنگام سحر
چوى ز بطن حوت شب آيد بدر
( ( 2307 ) ) كاى كريمى كاندر آن ليل وحش
گيج رحمت بنهى و چندين چشش
( ( 2308 ) ) چشم تيز و گوش تازه و تن سبك
از شب همچون نهنگ ذو الحبك