تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 581

مساهمون:

ص٥٨١

گفتن درزى ترك را كه اگر يك بار ديگر لاغ گويم قبايت تنگ شود

( ( 1717 ) ) گفت درزى ترك را زين در گذر واى بر تو گر كنم لاغى دگر ( ( 1618 ) ) بس قبايت تنگ آيد باز پس اين كند با خويشتن خود هيچ كس ( ( 1619 ) ) خندهء چه ؟ رمز اگر دانستيى تو به جاى خنده خون بگرستئى تَركِ خنده كن ايا اى تُرك مست زان كه عمرت رفت وخواهى گشت پست چون كه بنهاد آن قبا درزى ز دست اسب را بر باد داد آن ترك مست مخلصش بشنو تويى آن ترك گول عالم غدار خياط چو غول اطلسى كز بهر تقوى وصلاح دوخت بايد خرج كردى از مزاح اطلست عمر ومضاحك شهوت است روز و شب مقراض و خنده غافل است اسب ايمان است وشيطان در كمين با خود اين افسانه را بگذار هين ( ( 1620 ) ) اطلس عمرت به مقراض شهور برد پاره پاره خياط غرور ( ( 1621 ) ) تو تمنا مىبرى كاختر مدام لاغ كردى سعد بودى بر دوام ( ( 1622 ) ) سخت ميتولى ز تربيعات آن وز و بال وكينه وآفات آن ( ( 1623 ) ) سخت مىرنجى ز خاموشى او وز نحوس وقبض وكين كوشىّ او ( ( 1624 ) ) مشترى وزهره چون در رقص نيست چون كه بهرام وزحل را نقص نيست ( ( 1625 ) ) اخترت گويد كه گر افزون كنم لاغ را پس كليت مغبون كنم ( ( 1626 ) ) تو مبين قلابى اين اختران عشق خود بر قلب زن بين اى فلان

تفسير ابيات

وقتى كه ترك در التماس خود اصرار كرد ، خياط گفت : ديگر بس است ، از اين اصرار درگذر و دست بردار ، زيرا واى به حالت اگر لاغ خنده آور ديگرى را به تو بگويم ، زيرا قبايت خيلى تنگ خواهد شد [ به جهت دزديدن وكم شدن پارچهء