177 - تو كه هنوز گرفتار سرگردانىهاى اوهام خويشتنى ، براى چه پيرامون توهمات ديگران مىگردى ؟ اولًا من خويش را درياب واصلاحش كن ، سپس به انديشهء شناخت من واصلاح ديگران باش .
هست آسان مرگ بر جان خران
كه ندارند آب جان جاودان
چون ندارد جان جاويدان شقى است
جرئت او بر اجل از احمقى است
جهد كن تا جان مخلد گرددت
تا به روز مرگ برگى شايدت
178 - آنان كه براى شكستن قفس تن مىشتابند ، براى آنست كه آب حيات جانشان خشكيده است .
درك وجدانى به جاى حس بود
هر دو در يك جدول اى عم مىرود
179 - خنثى كردن نظارت وفعاليتهاى وجدان مساوى نابود كردن حسى است كه هرگز بخطا و بازيگرى مرتكب نمىشود .
حاكمى بر صورت بىاختيار
هست هر مخلوق را در اقتدار
تا كشد بىاختيارى صيد را
تا برد بگرفته گوش او زيد را
ليك بىهيچ حالتى صنع صمد
اختيارش را كمند او كند
180 - در حكومت بر صورت آلى وموجود بىاختيار هيچ عظمتى وجود ندارد ، حكومت بر موجودات مختار است كه شايستهء قدرت مطلقهء الهى است .
ترك كن اين جمع جبر منبلان
تا خبر يا بى از آن جبر چو جان
اى كه در معنى ز شب خامشترى
گفت خود را چند جويى مشترى
سر بجنبانند پيشت بهر تو
رفت در سوداى ايشان دهر تو
تا كنى مر غير را حبر وسنى
خويش را بد خو و خالى مىكنى
181 - بيا جبر بافى فلسفه فروشان خود پرور را رها كن ، باشد كه اطلاعى از جبر جانانه به دست بياورى . بيا از شهرت طلبى و مشترى جوئى دست بردار ، اين مشتريان كالائى از تو نمىخواهند ، اينان به خريدارى عمر تو آمده و كف مىزنند ، باحترام دروغين سر در مقابلت خم مىكنند ظرف هستى تو را خالى مىكنند وسپس به سراغ