تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 526

مساهمون:

ص٥٢٦
قيود وزنجيرهاى آن را چنان ناگسستنى مىپندارد كه هر يك از اجزاى تشكيل دهندهء آن موقعيت ، جزء يا سطحى از من او را اشغال مىكند ، بلكه تا حد پيوستن اجزاء آن موقعيت به عنوان اجزايى از من او تشديد مىگرد . نكته‌اى را كه جلال الدين براى شكستن اين محاصرهء كشنده يادآور مىشود ، اين است كه -
هر كجا لطفى ببينى از كسى سوى اصل لطف ره يا بى بسى
در هر مجموعه‌اى از واحدهاى متشكل كه قرار بگيرى ، قواى دماغى خود را تنها به ضرورتهاى خشن آن مجموعه متمركز نساز ، زيرا هيچ مجموعه‌اى در اين دنيا وجود ندارد كه تمام واحدهاى آن دست و پاى من تو را چنان در ضرورتهاى خشن وناآگاه محبوس بسازد كه لطف ومزيتى در قيافه هاى ظاهرى يا باطنى آن واحدها در ماوراى خشونتش براى تو نمودار نشود . اين بينايى يك شرط اساسى دارد و آن اين است كه انسان خود را در چارچوبهء موقعيتها نبازد و بداند كه هيچ چارچوبه و زندانى مانند كالبد مادى او خشنتر وپيوسته به وجودش نيست ، در صورتى كه با اشكال وانواع مختلف از همين زندان بالاتر مىرود و آن را در اختيار خود مىگيرد . وقتى كه انسان به اصطلاح جلال الدين لطف و يا مزيتى را در واحدهاى موقعيت بسته درك كرد ، اين درك اگر همراه با هشيارى شايسته بوده باشد و از طرف ديگر من انسانى هم خود را نباخته باشد ، بدون ترديد اگر هم نتواند موقعيت عينى را بشكافد و به صحنهء آرمانىتر گام بگذارد ، با فعاليتهاى عالى روح ديوارهاى آن زندان را مىشكند و مانند انديشه كه در زندان سلولها واعصاب مغزى است ، به كلها وموقعيتهاى والاتر وارد مىشود واحساس آرامش مىكند
عاشقان كل نه اين عشاق جزو ماند از كل هر كه شد مشتاق جزو چون كه جزوى عاشق جزوى شود زود معشوقش به كل خود رود ( 1 )
هامش
( 1 ) دفتر اول ص 56 ب 53 و 54 . .