به دست مىآوريم كه هر حقيقتى را كه موضوعات متعدد ومتنوعى را در بر مىگيرد ، يا بر آن موضوعات مشرف است ، نبايد محكوم به قانون جزء وكل رياضى وطبيعى بدانيم كه كمترين تغيير در يكى از آن دو ، موجب تغيير در ديگرى مىگردد .
و از همين نكته مىتوان همهء آن چه را كه جلال الدين در رابطهء مخلوقات با خداوند به عنوان رابطهء اجزاء با كل بيان كرده است ، تفسير وتوجيه نمود .
زيرا بديهى است كه مقصود جلال الدين از كل در اين مورد ، كل رياضى وطبيعى نيست كه كمترين دگرگونى در يكى از آن دو موجب دگرگونى در ديگرى بوده باشد . لذا نمىتوان جلال الدين را به جهت طرح رابطهء اجزاء وكل عضو مكتب وحدت موجودىها معرفى كرد .
زيرا مقصودش از كل در اين مورد آن مبدء برين است كه با وحدت محضه اش همهء اجزاء جهان هستى را به وجود آورده و بر همهء آنها مشرف است ، وچنانكه گفتيم : جزء وكل به اين معنى نمونهاى در من انسانها نشان مىدهد كه با اين كه همهء فعاليتها ونيروها را به وجود مىآورد ورد وتنظيم مىكند و به همهء آنها مشرف است با اين حال خود من غير از آن فعاليتها ونيروها است .
همچنين نمونهء ديگرى از اين نوع اجزاء وكل را در ارواح رادمردان مىتوان ديد كه همهء انسانها را واقعا اجزاء روح خود مىبينند واحساس وتاثرشان مانند احساس وتاثر كل ما فوق است كه در افق والايى به نام روح قرار گرفته است و از تغييرات وكون وفسادى كه در اجزاء حكم فرما است بالاتر رفته است .
عقل جزوى گاه چيره گه نگون
عقل كلى ايمن از ريب المنون