دستهء ديگر از مردم معجزه را مىپذيرفتند وادعاى رسالت آورندهء معجزه را هم قبول مىكردند . همين پذيرش به تنهايى كافى نبود كه آن مردم واقعا ايمان بياورند وسراسر وجودشان از نور ايمان روشن شود . به همين جهت است كه اشخاص با ايمان در پيرامون پيامبران درجات مختلفى داشتند - على بن ابى طالب عليه السلام ايمانى داشت وخالد بن وليد ايمان ديگرى . ابو ذر غفارى وسلمان فارسى ايمانى داشتند و يك عرب بيابانى هم ايمانى ديگر . پس در حقيقت معجزه چنان كه جلال الدين مىگويد : مانند لا روبى جويبار تبليغ رسالت بوده است ، نه عامل صد در صد ايمان واقعى . آن گاه جلال الدين عامل اصلى ايمان را مطرح مىكند ومىگويد : اين عامل عبارت است از استشمام بوى حقيقت از ادعا كنندهء نبوت كه هم موجب تصديق پيامبر است وهم عامل بروز وشكوفان شدن ايمان . به همين جهت بود كه پيامبر اكرم چه به وسيلهء آيات قرآنى و چه به وسيلهء گفتار وكردار خود ، همواره عقول ووجدانهاى پاك مردم را تحريك مىكرده است كه نتيجهء تصديق و ايمان حقيقى را به دنبال خود مىآورد . از اين بيان به نتيجهء بسيار مهم ديگرى هم مىرسيم و آن اين است كه كسانى كه براى تصديق مبادى دين ولزوم ايمان به ماوراى طبيعت دنبال پيدا كردن پديده هاى غير عادى مىروند ، مانند پيشگويىها و ساير فعاليتهاى غير معمولى روانى ، در حقيقت از تعقل وفعاليت ناب فطرت ووجدان برخوردار نيستند ، زيرا مىخواهند براى تصديق و ايمان خود به عصاهايى تكيه كنند كه نه هدف را نشان مىدهد و نه راه سنگلاخ را مىتواند هموار كند و نه براى كسى كه چشم ندارد عصا مىتواند چشمى بوده باشد . استناد به معجزات در باره ايمان ورشد وتكاملى كه نتيجهء آن است ، مانند استناد به دلايل منطقى وعلمى است كه تنها مىتواند بگويد :
اين قدر هست كه بانگ جرسى مىآيد
اما آن جرس چيست ؟ وبانگى كه مىنوازد چه نغمهاى را در بر دارد ونوازندهء آن كيست و چه مىخواهد ورابطهء شنوندگان بانگ جرس چه ارتباطى با نوازندهء آن