گفت بسم الله مشرف كن وطن
تا كه فردوسى شود اين انجمن
تا فزايد قصر من بر آسمان
زان كه ديدم قطب دوران زمان
پيامبر در حال عتاب به او فرمود : من به ديدن تو نيامدهام . خواجهء هلال گفت : اى مالك مطلق روحم ، - روح در مقابل مقام والاى تو چه ارزشى دارد - پس بفرماييد : به ديدن چه كسى آمدهايد ؟ تا من خاك پاى آن شخص عزيز كه در باغ لطف تو كاشته شده است بگردم . موقعى كه خواجه با اين گفتارش باد كبر ونخوت را از مغزش دور كرد ، پيامبر دست از عتابش برداشت و -
پس بگفتش كان هلال عرش كو ؟
همچو مهتاب از تواضع فرش كو ؟
بگو ببينم ، هلال عرش آساى من كجا است و آن شاه پوشيده در لباس بندگى من كو ؟ تو كوچكتر از آن هستى كه او را بشناسى ، منزل اصلى او اين خاكدان سپنجى نيست ، بلكه او جاسوسى است كه از عرش برين به ديدن خاك نشينان فرود آمده است .
مگو كه هلال بنده وآخورچى است ، زيرا او گنجى در ويرانه اين خاكدان است . بگو ببينم : حال هلال برتر از هزاران بدر چطور است وبيماريش در چه وضعى است ؟ آن خواجهء ناانسان و انسان نشناس پاسخ داد كه نمىدانم بيمارى هلال چيست و در چه حال است اما اين مقدار مىدانم كه چند روز است كه پيدا نيست واو را در بارگاهم نمىبينم . من كارى با او ندارم زيرا -
صحبت او با ستور واستر است
سايس است و منزل او آخور است
پيامبر فورا برخاست و با ميل شديد به سوى آخور رفت كه هلال را پيدا كند . آخورى كه هلال در آن آرميده بود ، تاريك و تنگ وپليد بود ، اما جايى كه انس والفت از در درآيد ، تاريكى وتنگى وپليدى لحظهاى در آنجا نمىپايد . آن شير مرد ربانى بوى عطرآگين پيامبر را دريافت چونان يعقوب كه بوى يوسف را دريافت شما گمان مىكنيد كه هلال با معجزه غير طبيعى به چنين ايمان روحانى دست يافته