رنجور شدن هلال وبىخبرى خواجهء او از رنجورى او از تحقير وناشناخت ، وواقف شدن حضرت مصطفى صلى الله عليه وآله و رفتن آن حضرت به عيادت او
( ( 1150 ) ) از قضا رنجور شد روزى هلال
مصطفى را وحى شد غماز حال
( ( 1151 ) ) بُد ز رنجوريش خواجه بىخبر
كه برِ او بُد كساد وبىخطر
( ( 1152 ) ) خفته نُه روز اندر آخر محسنى
هيچ كس از حال او آگاه نى
( ( 1153 ) ) آن كه كس بود وشهنشاه كسان
عقل صد چون قلزمش هر جا رسان
( ( 1154 ) ) وحيش آمد رحم حق غمخوار شد
كه فلان مشتاق تو بيمار شد
( ( 1155 ) ) مصطفى بهر هلال با شرف
رفت از بهر عيادت آن طرف
( ( 1156 ) ) در پى خورشيد وحى آن مه روان
وان صحابه در پيش چون اختران
( ( 1157 ) ) ماه مىگويد كه اصحابى نجوم
للسرى قدوه للطاغى رجوم
( ( 1158 ) ) مير را گفتند كان سلطان رسيد
او ز شادى بىدل وجان برجهيد
( ( 1159 ) ) بر گمانِ آن ز شادى زد دو دست
كان شهنشه بهر آن مير آمدست
( ( 1160 ) ) چون فرود آمد ز غرفه آن امير
جان همىافشاند پا مزد بشير
( ( 1161 ) ) پس زمين بوس و سلام آورد او
كرد رخ را از طرب چون ورد او
( ( 1162 ) ) گفت بسم الله مشرف كن وطن
تا كه فردوسى شود اين انجمن
( ( 1163 ) ) تا فزايد قصر من بر آسمان
تا كه ديدم قطب دوران زمان
( ( 1164 ) ) گفتش از بهر عتاب آن محترم
من براى ديدن تو نامدم
( ( 1165 ) ) گفت روحم آنِ تو خود روح چيست
هين بفرما كاين تجشم بهر كيست ؟
( ( 1166 ) ) تا شوم من خاك پاى آن كسى
كه به باغ لطف توستش مغرسى
چون چنين گفت او ونخوت را براند
مصطفى ترك عتاب او بخواند
( ( 1167 ) ) پس بگفتش كان هلال عرش كو ؟
هم چو مهتاب از تواضع فرش كو ؟
( ( 1168 ) ) آن شهى در بندگى پنهان شده
بهر جاسوسى به دنيا آمده
( ( 1169 ) ) تو مگو كاو بنده وآخورچى است
اين بدان كه گنج در ويرانه است