( ( 1170 ) ) اى عجب چون است از سقم آن هلال ؟
كه هزاران بدر هستش پاى مال
( ( 1171 ) ) گفت از رنجش مرا آگاه نيست
ليك روزى چند بر درگاه نيست
( ( 1172 ) ) صحبت او با ستور واستر است
سايس است و منزل او آخور است
( ( 1173 ) ) رفت پيغمبر به رغبت بهر او
اندر آخور آمد اندر جست و جو
( ( 1175 ) ) بوى پيغمبر ببرد آن شير نر
همچنان كه بوى يوسف را پدر
( ( 1176 ) ) موجب ايمان نباشد معجزات
بوى جنسيّت كند جذب صفات
( ( 1177 ) ) معجزات از بهر قهر دشمن است
بوى جنسيت پى دل بردن است
( ( 1178 ) ) قهر گردد دشمن امّا دوست نى
دوست كى گردد به بسته گردنى
( ( 1179 ) ) اندر آمد او ز خواب از بوى او
گفت سرگين دان درون اين گونه بو ؟
( ( 1180 ) ) از ميان پاى استوران بديد
دامن پاك رسول بىنديد
( ( 1181 ) ) پس ز گنج آخور آمد غژغژان
روى بر پايش نهاد آن پهلوان
( ( 1182 ) ) پس پيمبر روى بر رويش نهاد
بر سر و بر چشم ورويش بوسه داد
( ( 1183 ) ) گفت يارا ، تو چه پنهان گوهرى
اى غريب عرش چونى ؟ خوشترى ؟
( ( 1184 ) ) گفت چون باشد خود آن شوريده خواب
كه درآيد در دهانش آفتاب
( ( 1185 ) ) چون بود آن تشنهاى كاو گل خورد
آب بر سر بنهدش خوش مىبرد
روايت
« عن النبى صلى الله عليه وآله اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم »
( اصحاب من مانند ستارگان هستند ، از هر يك از آنها پيروى كنيد هدايت خواهيد يافت ) .