« حكايت در تقرير همين هم »
( ( 1118 ) ) آن يكى اسبى طلب كرد از امير
گفت رو آن اسب اشهب را بگير
( ( 1119 ) ) گفت آن را من نخواهم ، گفت چون ؟
گفت او واپس رو است وبس حرون
( ( 1120 ) ) سخت پس پس مىرود او سوى بُن
گفت دمّش را به سوى خانه كن
( ( 1121 ) ) دمّ اين استور نفست شهوت است
زان سبب پس پس رود آن خود پرست
( ( 1122 ) ) شهوتِ او را كه دم آمد ز بن
كن مبدل شهوت عقبيش كن
( ( 1123 ) ) چون ببندى شهوتش را از رغيف
سر كند آن شهوت از عقل شريف
( ( 1124 ) ) همچو شاخى كه ببرّى از درخت
سر كند قوّت ز شاخ نيك بخت
( ( 1125 ) ) چون كه كردى دمّ او را آن طرف
گر رود واپس رود تا مكتنف
( ( 1126 ) ) حبذا اسبان رام پيش رو
نى سپس رو نى حرونى را گرو
( ( 1127 ) ) گرم رو چون جسم موسى كليم
تا به بحرينش چو پهناى كليم
( ( 1128 ) ) هست هفتصد ساله راه آن حقب
كه بكرد او عزم در ميدان حب
( ( 1129 ) ) همت سير تنش چون اين بود
سرّ جانش تا به علَّيّين بود
( ( 1130 ) ) شهسواران در سباقت تاختند
خربطان در پايگاه انداختند
( ( 1131 ) ) آن چنان كه كاروانى در رسيد
در دهى آمد درى را باز ديد
( ( 1132 ) ) آن يكى گفت اندر اين سرماى سخت
چند روز اين جا بيندازيم رخت
( ( 1133 ) ) بانگ آمد نى بينداز از برون
وانگهانى اندر آ تو اندرون
( ( 1134 ) ) هم برون افكن هر آن چه افكندنى است
در ميا با آن كه اين مجلس سنى است
( ( 1135 ) ) بد هلال استاد دل جان روشنى
سايس و بنده وامير مؤمنى
( ( 1136 ) ) سايسى كردى در آخر آن غلام
ليك سلطان سلاطين بنده نام
سايس اسبان ونفس خويش هم
از فراوان كس شده در پيش هم
( ( 1137 ) ) آن امير از حال بنده بىخبر
كه نبودش جز بليسانه نظر