وپيروز شده بود . آن هلال مانند تو نبود كه هر روزى كه از عمرت سپرى مىشود ، عقبتر مىروى و از گوهرى به سنگى برمىگردى . مثل تو مانند آن شخص است كه به مهمانى كسى رفت ، ميزبان از مقدار عمرش پرسيد وگفت : چقدر عمر كردهاى ؟ درست بگو و از ساليان عمرت دزدى مكن . مهمان پاسخ داد : هيجده سال دارم ، هفده سال دارم ، نه نه ، من شانزده سال دارم اى برادر خوانده ، به نظرم مىرسد كه پانزده سال بيش ندارم ميزبان به او گفت : اينطور كه تو عقب عقب مىروى ، در نيمه ى راه توقف مكن ، برو و با سر داخل فرج مادرت شو وفكرت را راحت كن
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 438
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٣٨