معاتبه كردن حضرت رسول صلى الله عليه وآله با صديق و عذر گفتن صديق
( ( 1075 ) ) گفت اى صدّيق آخر گفتمت
كه مرا انباز كن در مكرمت
تو چرا تنها خريدى بهر خويش ؟
باز گو احوال اى پاكيزه كيش
( ( 1076 ) ) گفت ما دو بندگان كوى تو
كردمش آزاد من بر روى تو
( ( 1077 ) ) تو مرا مىدار بنده ويار غار
هيچ آزادى نخواهم زينهار
( ( 1078 ) ) كه مرا از بندگيت آزادى است
بىتو بر من محنت وبىدادى است
( ( 1079 ) ) اى جهان را زنده كرده زاصطفا
خاص كرده عام را خاصه مرا
( ( 1080 ) ) خوابها مىديد جانم در شباب
كه سلامم كرد قرص آفتاب
( ( 1081 ) ) از زمينم بركشيد او تا سما
همره او گشته بودم زارتقا
( ( 1082 ) ) گفتم اين ماخوليا بود ومحال
هيچ گردد مستحيلى وصف حال
( ( 1083 ) ) چون تو را ديدم بديدم خويش را
آفرين آن آينه خوش كيش را
( ( 1084 ) ) چون تو را ديدم محالم حال شد
جان من مستغرق اجلال شد
( ( 1085 ) ) چون تو را ديدم من اى روح البلاد
مهر اين خورشيد از چشمم فتاد
( ( 1086 ) ) گشت عالى همت از تو چشم من
جز به خوارى ننگرد اندر زمن
( ( 1087 ) ) نور جستم خود بديدم نور نور
حور جستم خود بديدم رشك حور
( ( 1088 ) ) يوسفى جستم لطيف وسيم تن
يوسفستانى بديدم در تو من
( ( 1089 ) ) در پى جنت بُدم در جست و جو
جنتى بنمود از هر جزو تو
( ( 1090 ) ) هست اين نسبت به من مدح و ثنا
هست اين نسبت به تو قدح وهجا
( ( 1091 ) ) همچو مدح مرد چوپان سليم
مر خدا را پيش موسى كليم
( ( 1092 ) ) كه بجويم اشپشت شيرت دهم
چارقت وا دوزم وپيشت نهم
( ( 1093 ) ) قدح او را حق به مدحى برگرفت
گر تو هم رحمت كنى نبود شگفت