اقبال وبخت حشمت آميز پر فر وشكوه در لباس غلام سياه به سراغت آمده بود وچشمان بدبختت جز همان لباس غلام سياهى چيزى نديد او به تو اظهار بندگى كرد ، تو هم باور نموده و با خوى زشت وحيوانيت با او مكر و حيله گرىها كردى . حالا بيا -
اين سياه اسرار تن اسپيد را
بت پرستانه بگير از ژاژ خا
بگير ، اين غلام سپيد روى باطن سياه از آن تو و آن بلال سياه روى جان سفيد را به من وا گذار ، تا ببينيم در اين معامله سود از آن كه خواهد بود .
اين است سزاى بت پرستان كه جل اطلس بر پشت اسب چوبين مىنهند و با آراستن ظاهر دل خوش مىشوند و در روياهاى دروغين فرو مىروند .
يا مانند منافق چند رو كه بيرونشان را با نماز و روزه مىآرايند و خود و ديگران را مىفريبند ودرونى سياه وبىثبات دارند و مانند ابرهاى بىرطوبت پر سر و صدا هستند كه نه زمين از آنها سودى مىبرد و نه ميوه ها قوتى از آنها مىگيرند و
همچو وعدهء مكر وگفتار دروغ
آخرش رسوا و اول با فروغ
سپس ابو بكر دست بلال را كه از دندان مشقت وآزار چون چوب خلال شده بود ، گرفت . آرى ، اكنون بلال خلالى شده است كه به دهان شيرين زبانى راه مىيافت و به حضور پيامبر مىرفت .
ابو بكر فورا او را به نزد پيامبرى مىآورد كه بلال دين او را از اعماق جانش پذيرفته بود .
وقتى كه بلال آن خستهء سنگلاخ كمال روياروى پيامبر ايستاد ، پيامبر فرمود : طبتم فادخلوها اكنون اى بلال به در بهشت الهى رسيدهاى ، در باز است وگام در بهشت بگذار . وقتى كه بلال اين سخن روح بخش را شنيد ، در همان لحظه غش كرد و به پشت به روى زمين افتاد . مدتى در بىهوشى بود ، موقعى كه به هوش آمد ، اشك شوق وشادى از ديدگانش سرازير گشت . پيامبر بلال را به كنارش گرفت ، هيچ كس