تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
اقبال وبخت حشمت آميز پر فر وشكوه در لباس غلام سياه به سراغت آمده بود وچشمان بدبختت جز همان لباس غلام سياهى چيزى نديد او به تو اظهار بندگى كرد ، تو هم باور نموده و با خوى زشت وحيوانيت با او مكر و حيله گرىها كردى . حالا بيا -
اين سياه اسرار تن اسپيد را بت پرستانه بگير از ژاژ خا
بگير ، اين غلام سپيد روى باطن سياه از آن تو و آن بلال سياه روى جان سفيد را به من وا گذار ، تا ببينيم در اين معامله سود از آن كه خواهد بود . اين است سزاى بت پرستان كه جل اطلس بر پشت اسب چوبين مىنهند و با آراستن ظاهر دل خوش مىشوند و در روياهاى دروغين فرو مىروند . يا مانند منافق چند رو كه بيرونشان را با نماز و روزه مىآرايند و خود و ديگران را مىفريبند ودرونى سياه وبىثبات دارند و مانند ابرهاى بىرطوبت پر سر و صدا هستند كه نه زمين از آنها سودى مىبرد و نه ميوه ها قوتى از آنها مىگيرند و
همچو وعدهء مكر وگفتار دروغ آخرش رسوا و اول با فروغ
سپس ابو بكر دست بلال را كه از دندان مشقت وآزار چون چوب خلال شده بود ، گرفت . آرى ، اكنون بلال خلالى شده است كه به دهان شيرين زبانى راه مىيافت و به حضور پيامبر مىرفت . ابو بكر فورا او را به نزد پيامبرى مىآورد كه بلال دين او را از اعماق جانش پذيرفته بود . وقتى كه بلال آن خستهء سنگلاخ كمال روياروى پيامبر ايستاد ، پيامبر فرمود : طبتم فادخلوها اكنون اى بلال به در بهشت الهى رسيده‌اى ، در باز است وگام در بهشت بگذار . وقتى كه بلال اين سخن روح بخش را شنيد ، در همان لحظه غش كرد و به پشت به روى زمين افتاد . مدتى در بىهوشى بود ، موقعى كه به هوش آمد ، اشك شوق وشادى از ديدگانش سرازير گشت . پيامبر بلال را به كنارش گرفت ، هيچ كس