تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
( ( 1105 ) ) مىشكنجد حور دستش مىكشد كور حيران كز چه در دم مىكشد ( ( 1106 ) ) اين كشا كش چيست بر دست وتنم خفته‌ام بگذار تا خوابى كنم ( ( 1107 ) ) آن كه در خوابش همىجويى وى است چشم بگشا كان مه نيكو پى است

بگذاريد بخوابم ، دستم را رها كنيد ، چرا دستم را به درد مىآوريد ؟

اين است داد و فرياد نابينايان جوامع بشرى و خيانت پيشه ها وجنايت كاران كه بينايى درونى خود را با دست خويشتن محو مىسازند ومربيان اخلاقى ومذهبى را مخاطب قرار مىدهند كه مزاحم خواب من نشويد ، چرا دستم را گرفته مىكشى ، دستم درد مىكند ، شما مزاحمين از ما چه مىخواهيد و ما را كجا مىبريد ؟ ما شخصيتى به نام انسان سراغ نداريم كه صبح وشام ما را به حيازت آن تحريك مىكنيد . اگر شما انسانيد ومىخواهيد بما خدمت كنيد ، بسترى از خود طبيعى براى ما بگسترانيد ولحافى از هوى وهوسهاى حيوانى به روى ما بكشيد وداستانهاى طولانى در بارهء پول ومقام وموضوعات شهوت انگيز بما بگوييد ، تا به خواب عميق خودمان فرو رويم . چرا به صورت ما آب مىپاشيد ؟ چرا آرام آرام شانه و دست ما را حركت مىدهيد كه از خواب خوش خود طبيعى كه دايماً براى زاييدن خود مجازى متورم مىشود ، بيدار شويم . ما هر چه گشتيم ، حتى گوشه هاى خانه وكشو ميزها وكتاب وفضا و ته چاه ها واجناسى كه در دكانها گذاشته‌اند وجيبهاى خود را و گوشت و پوست ورگ واستخوان ومغز ودلمان وآزمايشگاه ها را هم گشتيم ، چيزى به نام خدا نديديم ، بگذاريد