تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤

تفسير ابيات

خواجهء جهود و سنگ دل پس از فروش بلال با قيافهء ريشخند و پر از غل وغش شروع به خنديدن كرد . ابو بكر گفت : چرا مىخندى ؟ خواجهء تبهكار غوطه ور در خسارت ، در پاسخ ابو بكر به خندهء خود افزود وگفت : اگر تو در خريدارى اين غلام سياه جديت وعلاقهء زياد از خود نشان نمىدادى ، من به يك درهم قيمتى كه پرداخته‌اى آن را به تو مىفروختم ، ابو بكر در پاسخش مىگويد : اى كودن ، تو مانند همان كودك نادانى كه گوهرى را از دست دادى وگردويى گرفتى ، زيرا همين غلام سياه در نزد من به دو جهان مىارزد ، تفاوت ميان من و تو در اين است كه : من جانش را مىبينم ، تو رنگش را . بلال آن طلاى سرخ فام است كه در اين احمقكده سياه مىنمايد . هفت اندام كالبد مادى بلال حجابى به چشمان شما احمقان زده است كه روحش را نمىبينيد . اگر در موقع معامله مىگفتى : قيمتى كه براى خريدارى بلال به تو مىپردازم ، كم است ، من همهء ملك و مال خود را به عنوان قيمت به تو عرضه مىكردم و اگر قيمت باج گيرانهء بلال را بيشتر مىكردى ، يك دامن طلا از شخص ديگر وام مىگرفتم و به تو مىدادم . تو بلال را خيلى به آسانى فروختى آرى -
سهل دادى چون كه ارزان يافتى در نديدى حقه را نشكافتى
جهالت كشندهء تو حقهء سر بستهء گران بها را از دست تو گرفت و تو مست پشيزى از پول بودى كه به همين زودى خسارت وغبن جانكاهت را خواهى ديد . با اين كه حقهء پر از لعل را از دست داده‌اى شادمان وخرسند هم هستى چونان زنگى سياه كه با آن سياهيش مىخندد تو امروز سرمست پولى ، ولى -
عاقبت وا حسرتا گويى بسى بخت ودولت چون فرو شد خود كسى
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 424 | محمد تقي جعفري