( ( 732 ) ) گرز بر خود زن منى را در شكن
زان كه پنبهء گوش آمد چشم تن
( ( 733 ) ) گرز بر خود مىزنى هم اى دنى
عكس توست اندر فعالم اين منى
( ( 735 ) ) همچو آن شيرى كه در چَه شد فرو
عكس خود را خصم مىپنداشت او
اميرا ، آيا مىدانى گرزى را كه بر سر من مىكوبى ، براى آن نمىدانمها است كه انعكاسى از وضع روحى تو در گفتار من است ؟ پس آن گرز را بر سر خود بكوب نه بر سر من
من كارى نكردهام ، من واقعيتى را ديده آن را منعكس ساختهام . عقل و درك و مستى تو را مىديدم كه اگر به واقعىترين موجودات بنگرد ، آن را منفى مىسازد و با نمىدانم با آن رو برو مىگردد .
من مىديدم كه خيالات وميعان شخصيت تو نمىتواند روى هيچ موضوع مثبتى متمركز شود وتحقق آن را دريابد ، زيرا انديشه وارادهء تو در حالى كه دستخوش مستى وكوته بينى حيوانى است ، سايه ها واشباحى از اشياء وحقايق را مشوش وكلافه در هستى ونيستى مىبيند وبس ، لذا چارهاى نداشتم جز اين كه نغمهاى مطابق همين وضع موجود تو بنوازم ، اگر براى تو اين نمىدانمها ونيستها ناخوشايند است ، گرز را به دست من بسپار تا بر سر خود تو بكوبم و تو را به خود باز گردانم و آن گاه نغمهء مىدانم و هست را بنوازم .
آرى چنين است وضع اكثر خصومتها كه بشر به راه مىاندازد واطلاعى از آن ندارد كه خصومت او با ديگرى نيست ، بلكه با خويشتن است .
در نياز خشك و بر عجزى مايست
زان كه با عاجز گزيده معجريست
عجز زنجيريست زنجيرت نهاد
چشم در زنجير نه بايد گشاد