در معنى حديث « موتوا قبل ان تموتوا » و تفسير بيت حكيم سنايى
بمير اى دوست پيش از مرگ اگر مىزندگى خواهى
كه ادريس از چنين مردن بهشتى گشت پيش از ما
( ( 723 ) ) جان بسى كندى واندر پرده اى
زان كه مردن اصل بُد ناورده اى
( ( 724 ) ) تا نميرى نيست جان كندن تمام
بىكمال نردبان نايى به بام
( ( 725 ) ) چون ز صد پايه دو پايه كم بود
بام را كوشنده نامحرم بود
( ( 726 ) ) چون رسن يك گز ز صد گز كم بود
آب اندر دلو از چَه كى رود
( ( 727 ) ) غرق اين كشتى نيابى اى امير
تا كه ننهى اندرو من الاخير
( ( 728 ) ) من آخر اصل دان كان طارق است
كشتى وسواس وغى را غارق است
( ( 729 ) ) آفتاب گنبد ازرق شود
كشتى هُش چون كه مستغرق شود
( ( 730 ) ) چون نمردى گشت جان كندن دراز
مات شو در صبح اى شمع طراز
( ( 731 ) ) تا نگشتند اختران ما نهان
دان كه پنهان است خورشيد جهان
( ( 732 ) ) گرز بر خود زن منى را درشكن
زان كه پنبهء گوش آمد چشم تن
( ( 733 ) ) گرز بر خود مىزنى هم اى دنى
عكس توست اندر فعالم اين منى
( ( 734 ) ) عكس خود در صورت من ديده اى
در قتال خويش در پيچيده اى
( ( 735 ) ) همچو آن شيرى كه در چَه شد فرو
عكس خود را خصم مىپنداشت او
( ( 736 ) ) نفى ، ضد هست باشد بىشكى
تا ز ضد ضد را بدانى اندكى
( ( 737 ) ) اين زمان جز نفى ضدّ اعلام نيست
اندر اين نشئه دمى بىدام نيست
( ( 738 ) ) بىحجابت بايد آن اى ذو لباب
مرگ را بگزين و بر در آن حجاب
( ( 739 ) ) نى چنان مرگى كه در گورى روى
مرگ تبديلى كه در سورى روى
( ( 740 ) ) مرد چون بالغ شد آن طفلى بمرد
روميى شد سبغهء زنگى سترد
( ( 741 ) ) خاك زر شد هيئت خاكى نماند
غم فرح شد خار غمناكى نماند